تاریخ: شنبه 16 اردیبهشت 1385 - 00:51 عنوان: داستانهای کوتاه فقط در این تاپیک
داستان (زن شيشه اي)
زن جلوي آيينه ايستاد و آه كشيد. يك لكهء كوچك ابر، ذهن آيينه را مشوش كرد.
شانهء كوچك طلايي رنگ را برداشت و موهايي را كه از قيد سنجاقها رها كرده بود آراست.
موهاي شلال و پر كلاغي ريخت روي شانه اش. از داخل آيينه مي توانست تا دورها را ببيند.
اما، آسمانخراشي كه پنجره هايي به شكل قلب داشت از بين همهء تصاوير به هم فشرده، بيشترين جذابيت را برايش داشت. لبخندي زد. لكه ابر بخار شد. صداي زنگ تلفن سكوت را شكست. دست روي قلبش گذاشت و موجي از درد را راند. دمپايي هاي قرمز رنگش را پوشيد و به طرف ميز تلفن دويد. بر لبه صندلي، كنار ميز نشست و گوشي را برداشت.
ـ الو، بفرماييد.
صداي آشناي مرد بود.
ـ منم...سهراب...چطوري؟
درد تا شانه هايش آمد و تا نوك انگشتان دست چپش، اما خنديد.
ـ خوبم. صدايت را كه مي شنوم ديگر خوبم. كجايي؟
ـ همين دور و برها.
ــ مثلا؟
ـ تو دفترم هستم. دوستهايم هم هستند. براي راه اندازي يك نشريه همهء قوايمان را جمع كرده ايم.
ـ خوب؟
ـ اجازه كه هست امشب دير بيايم؟
ـ باز هم؟
مرد مكث كرد. صداي كشيدن كبريت آمد و بعد سكوت و رخوتي در صحبت مجدد.
ـ خوب. خانم قبول؟!
زن با ترديد پرسيد: "يعني برنامه امشب به هم خورد؟ بنا بود شام را با هم بخوريم و بعد هم ديدن فيلمي..."
مرد خميازه اي كشيد.
ـ راستي گلها را آب داده اي؟
زن نگاهش را به اطراف سالن چرخاند. گلهاي شاداب، برگهاي هميشه سبز. خواست بگويد: "تو بيشتر از من به فكر گلهايت هستي" اما صداي مرد را شنيد.
ـ سلام، خوش آمدي، چه عجب!
به شيشه پنجره نگاه كرد. اين ترك تازه از چه بود؟ دستش را بيشتر روي قلبش فشرد و يك بار ديگر صداي او.
ـ خوب عزيزم، ديگر كاري نداري؟!
زن نيم خيز شد. ابري سياه از دورها مي آمد. تند، تند گفت: "شب كه آمدي كلاه و چترت را فراموش نكن. هوا باراني است."
مرد گفت: "خداحافظ."
و زن گوشي را گذاشت. سردش بود. دستش را دراز كرد و از روي لبه مبل روبد و شامبرش را برداشت و پوشيد. حالا مطمئن بود كه اژدهايي به پشت دارد، اژدهايي با شعله اي از آتش در دهان، اژدهايي بر زمينه اي ابريشمين.
پيش از آنكه گرمش شود به خود لرزيد.
كنار پنجره رفت. لكهء ابر جلوتر امده بود و آسمان تيرهءتيره به نظر مي رسيد. از اين بالا آدمها چه كوچك بودند، كوچك و تنها. درد در دلش پيچيد. پنجه اش را خم كرد و دستگيرهء فلزي پنجره را چسبيد. كدام پنجره باز بود؟ اين سوز سرد از كجا مي آمد؟ چقدر سالن بزرگ بود! اين همه بزرگي براي اين همه تنهايي؟!
روي زمين نشست. چيزي از درون خمش كرد. درد... درد... ميله اي از آهن سرخ... رعد و برق.
دكتر مي گفت: "اين طور مواقع سعي كن عضلاتت را سست كني." اما اين كار مثل فرو رفتن در يك باتلاق براي آدمي بود كه گرفتار آمده باشد. "كاش مرد مي آمد ... كاش."
آخرين پرتو روز، از پنجره هاي بسته، كف سالن را سايه روشن مي زد. صداي در مي آمد. چرخش خشك كليد در قفل. حتما او بود. ناله اش را فرو خورد. نه، نمي خواست صدايش را بشنود. خيال مي كرد اگر مرد بداند آن مشت دروني ضرباتش را شديد تر كرده تا در همش بشكند، ديگر دوستش نخواهد داشت و اين دردش از آن دردي كه در تمام تنش مي دويد كمتر نبود. چند لحظه به راهروي تاريك و باريك خيره شد. اگر شبح او را مي ديد، كلاه به سر و پالتو به تن، در حالي كه چتري به دست داشت، مي توانست روي پاهايش بلند شود. با دمپايي هاي سرخ رنگ به طرفش بدود و بگويد: "چاي؟ يك فنجان چاي داغ، ميل داري؟"
اما در همچنان بسته مانده بود.
دکتر به عکس ها اشاره کرده و گفته بود: "هنوز اميدوارم، اميد به باقي ماندنت."
و او در آن لحظه نمي خواست برگردد و به آن صفحهء روشن که رعد و برق بر آن مي تابيد، بي امان نگاه کند تا هيولايي با هزاران دست را در حال چيدن قلبش ببيند.
به دکتر گفته بود: "چطور مي توانم زنده بمانم دکتر؟ من نمي خواهم بميرم!"
و دکتر به او گفته بود: تنها داروي دوامت اين است که بودن را دوست بداري.
و زن با حرص، با همهء وجود، با تشنگي و گرسنگي به زمين و زمان نگاه کرده و گفته بود: "دکتر من هميشه عاشق بوده ام، همهء چيزهايي را که نشاني از هستي دارند دوست داشته ام.
پس چرا از بين همه، مرگ بايد مرا انتخاب کند؟ چرا من؟" و به گريه افتاده بود.
من هيچوقت ميوه اي را قبل از اين که خوب تماشايش کنم نمي خورم... من... و بعد در را باز کرده بود و چون طو فاني راه افتاده بود.
- سر راهش به هر گلي رسيده بود، پژمرده بود. هر شاخه اي، شکسته بود. هر زني جيغ کشيده بود و هر آبي يخ بسته بود و چون به مردش رسيده بود، با وحشت و نياز، دستهايش را دراز کرده و گفته بود: "کمکم کن، کمک..."
و مرد با وحشت نگاهش کرده بود، بدون کلامي. زن با التماس دستهايش را به او تکيه داده بود.
ـ بايد دوستم بداري... همان طور که من... براي ماندنم به شعله اي محتاجم. آنچه مي کشاندم مرگ است، جاذبهء عشق بايد باشد تا دفعش کنم. گودال عميقي است. من نمي خواهم بميرم، نمي خواهم...
مرد، همچون کسي که تازه فهميده باشد، چه اتفاقي افتاده، خيره نگاه کرده و پرسيده بود: "دکتر چه گفت؟"
و زن پنجه هايش را در گوشت بازو هاي او فرو کرده بود:
ـ گفت پيش مي رود، نرم و خزنده، و شاخه ميدهد و شاخه ها هم شاخه. بعد آن قدر رشد ميکند که گلدان مي شکند، تنها همين.
مرد گفته بود: "نه، غير ممکن است... يعني... ؟"
زن دور خودش چرخيده بود، طوفاني از برگ، گرد بادي هميشگي. رنگش چون نيلوفر کبود شده بود.
ـ اگر زودتر فهميده بودم، شايد... اما هميشه خيال ميکردم اين دردي که در تنم است درد زندگي است، نه درد مرگ.
مرد دستش را دراز کرده بود و بازوي او را چسبيده بود.
ـ بيا برويم با هم قدم بزنيم. اين طور که ايستاده اي و مي لرزي، هر لحظه ممکن است بشکني و فرو بريزي.
و زن به دنبال او کشيده شده بود.
در جادهء غروب جلو رفتند. سايه هاشان دنبالهء مرگ و زندگي.
مرد به مهرباني گفته بود: "اين دروغه، يک دروغ بزرگ، تو نخواهي مرد... نه..."
و زن به تلخي خنديده بود.
و مرد او را به طرف زندگي سرانده بود.
ـ نگاه کن! از اين بالا، به آن بچه هايي که سوار تاب هستند و آن مرغابي هايي که در آب غو طه مي خورند. آن پيرمردي که سوار سرسره است. خنده دار نيست؟
زن به نگاه مرد آويخته بود.
ـ فقط دوستم بدار، اين بالا ترين درمان است. _________________ <---nini--<<
داستان قشنگي بود ولي يه كم بلند بود(چشمك) _________________ ...تو
.......بودن
.............مرا
....................... با
. ......................... نبودنت
..................................... به تاراج
...............................................برده اي
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
روزها و هفتهها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند... _________________ سلام غریبه اشنا
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت _________________ سلام غریبه اشنا
خسته نباشين بچه ها
خيلي قشنگن
موفق باشيد
كاش اسم نويسنده ها رو هم مينوشتيد.
_____________________
به جاي اينكه به تاريكي لعنت بفرستيد يك شمع روشن كنيد. _________________ بهار بهترين بهانه براي آغاز و آغاز بهترين بهانه براي زندگيست
کی با من ازدواج می کنی ؟ دختر گفت هر وقت بینا شوم پسر غمگین شد ولی برق امید را در چشمانش داشت روزها از پی هم میگذشتند تا روزی پزشکان به دختر گفتند برای آزمایشاتی به نزدشان برود . دختر پذیرفت ........ پس از عمل دخترک از روی تختش پنجره اتاقش را میدید
خوشحال بود و دستان پزشکش را می فشرد پسر به او زنگ زد گفت حالا که بینا شدی با من ازدواج می کنی ؟
دختر گفت نه
پسر علت را پرسید
دختر گفت حالاکه چشم دارم سراغ یکی بهتر از تو می روم
پسر اندکی درنگ کرد و گفت : باشه ولی مراقب چشمان من باش
نویسنده : امیر
( خواهش ميكنم از اين داستان برا ي جبهه گيري عليه خانومها استفاده نشه) _________________ بهار بهترين بهانه براي آغاز و آغاز بهترين بهانه براي زندگيست
مرد بي ايمان
مرد بي ايماني که مربي شنا بود و چندين مدال المپيک داشت ،
هرچيزي را که راجع به خدا و دين مي شنيد مورد تمسخر قرار مي داد .
يک شب او به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت .
با اين که چراغ ها خاموش بودند اما نور ماه براي شنا کافي به نظر مي رسيد .
مرد جوان بالاي تخته شنا رفت و براي شيرجه زدن دستانش را باز کرد ، ولي ناگهان
متوجه سايه بدنش شد که بر روي ديوار همچون صليبي به نظر مي رسيد .
احساس عجيبي پيدا کرد .
به سرعت از پله ها پايين آمد و چراغ را به روشن کرد و در آن لحظه ناگهان متوجه شد که آب استخر براي تعمير خالي شده است. _________________ سلام غریبه اشنا
دختر: مطمئنی که می خوای با من ازدواج کنی
پسر:بهت قول میدم
دختر :حتی با اینکه چشام نمی تونن ببینن
پسر :اره راستی اگه یه روز چشات خوب بشه بازم حاضری با من ازدواج کنی؟
دختر:شک نکن
به دختر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادی به چشمان او پیدا شده عمل با موفقیت انجام شد و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود پسر امد و دختر در کمال ناباوری دید که پسر نابینا بود
پسر: حالا باز هم حاظری با من ازدواج کنی؟
دختر:نه
پسر:اشکالی ندارد
پسر قبل اینکه برود خداحافظی کرد و گفت:اما این بار قول بده که مواظب چشمانت باشی
دختر گفت:نگران نباش
پسر گفت:چرا جای نگرانی دارد درسته حالا دو تا چشم عاریتی داری ولی مسئله اینه که معلوم شد تو با ان چشمها فقط نگاه می کنی نمی بینی _________________
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه : 1, 2, 3 ... 9, 10, 11بعدی
صفحه 1 از 11
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید