مرد در گوشه ي اتاق نشسته بود و در فكر فرو رفته بود زنش با ديدن او با ناراحتي پرسيد:
باز چه فكر احمقانه اي داري مي كني
مرد كه گويي از خواب گراني بيدار شده بود آهي كشيد و گفت :
گفتي فكر احمقانه ؟ فكر مي كردم كه وقتي حرف نمي زني چقدر زيبا هستي !
از پدري كه چندتا بچه ي قد و نيم قد داشت پرسيدند :
چگونه سر و صداي اين همه بچه را تحمل مي كني ؟
پدر جواب داد:
مشكل نيست چون يكي از اونها بقدري جيغ مي كشد كه صداي بقيه را نمي شنوم ! _________________
پزشك بيمارستان به دو نفر از پرستاران گفت : برويد اتاق شماره ي 2 و مريضي كه روي تخت شماره ي 8 فوت كرده ببريد و در سرداب بگذاريد
پرستاران ارقام را عوضي شنيدند و رفتند به اتاق شماره 8 و بيماري را كه روي تخت شماره 2 خوابيده بود و زنده بود بلند كردند ناگهان مريض فرياد كرد : مرا كجا مي بريد ؟
پرستاران : حرف نزن تو مرده اي !
مريض گفت چرا مزخرف مي گوييد ؟
پرستاران : احمق تو بهتر مي داني يا دكتر ؟! _________________
اولي:من هر وقت پيانو ميزنم مي فهمم ساعت چنده
دومي:دروغ نگو اين امكان نداره.
اولي:چرا امكان نداره؟همين حالا نشونت ميدم.
آن مرد شروع به نواختن پيانو كرد.چند ثانيه بعد همسايه بغلي با عصبانيت فرياد زد:
چه خبره...!؟الآن ساعت 12شبه. _________________
خانم با عصبانيت به شوهرش گفت :
تو ديگه دازي شورش را در ميآري چون دائم ميگي خانه من تلويزيون من پسر من!
شوهر:حق با توست ديگه نميگم !ولي حالا ممكنه بگي شلوار ما كجاست؟!
این مطلب آخرین بار توسط hasan در پنجشنبه 24 فروردین 1385 - 19:52 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه 1, 2, 3بعدی
صفحه 1 از 3
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید