دل پریشانم که از بابم نمی آید صدا
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
دل پریشانم که از بابم نمی آید صدا
دل پریشانم که از بابم نمی آید صدا
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
من نمی خواهم جدا گردم ز دشت کربلا
من نمی خواهم جدا گردم ز دشت کربلا
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه میسوزد دلم بابم چرا نامد ز جنگ
عمه میسوزد دلم بابم چرا نامد ز جنگ
گر بیاید میکنم
گر بیاید گیرمش اندر بغا من تنگاتنگ
گر بیاید گیرمش اندر بغل من تنگاتنگ
شوق و رونق غیر از این بابم چرا کرده درنگ
شوق و رونق غیر از این بابم چرا کرده درنگ
ذکر لا حول ولا از خونه میاید چرا
ذکر لا حول ولا از خونه میاید چرا
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
گر نموده تشنگی قلب مرا عمه کباب
من نمیخواهم در این دشت بلا یک قطره آب
جای آب و جای نان عمه به من فرما جواب
جای آب و جای نان عمه به من فرما جواب
ده به من یک پاسخی عمه تو از بهر خدا
ده به من یک پاسخی عمه تو از بهر خدا
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه دیدار پدر آب حیاتم میدهد
عمه دیدار پدر آب حیاتم میدهد
چهرهء نورانی اش از غم نجاتم میدهد
چهرهء نورانی اش از غم نجاتم میدهد
جای عمویم پدر آب فراتم میدهد
گر بیاید میکند سیرآب طفلان فرات
حسین
شیهه اسب پدر ای عمه میاید به گوش
شوق دیدار پدر برد از سر من عقل و هوش
این صدا می افکند در خیمه ها جوش و خروش
تامد از میدان صدا از ساقه خیرالنساء
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
بر زمین ای ذوالجناح بر آتش اینسان می زنی
پای خود را بر زمین نالان و گریان میزنی
با غمت زخمی فزون بر قلب طفلان میزنی
در حرم از شیهه ات چه محشر کبرا به پاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
ذوالجناح برگو چرا zinat چنین شد واژگون
گو چرا ای با وفا yale تو گشته پر ز خون
چون کنم باور که از تو باب من گشته نگون
گو که اینک ذوالجناح باب من افتاده کجا
حسین
ذوالجناح ای مهربان اسب وفادار پدر
گو شنیدی در دم آخر تو گفتار پدر
بوسه باران میکنم یاد پدر یاد تو را
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
ای خدا بابا چرا بر خاکها افتاده است
ای خدا بابا چرا بر خاکها افتاده است
کی به حلقش از جفا شمشیر کین بنهاده است
کی به حلقش از جفا شمشیر کین بنهاده است
آب آیا در دم آخر ورا کف داده است
آب آیا در دم
آب آیا در دم آخر ورا کف داده است
یا که شد
یا که شد کشته لب عطشان ز جور اشقیاء
یا که شد کشته لب عطشان ز جور اشقیاء
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست _________________ آخرين پستهاي انجمن << قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >> << لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >> << روش ديدن نامه هاي جديد >> << کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>
این مطلب آخرین بار توسط Sajjad در پنجشنبه 3 دی 1388 - 20:19 ، و در مجموع 3 بار ویرایش شده است.
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
سرت از پیکر پاکت که لب تشنه بریده
بدنت را که به خاک سیه کشته کشیده
به لب آب روان کشته لب تشنه که دیده
چه بود جرم و گناهت که مرمل بدم آیی (2)
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
تن عریان تو خونین به زمین در بر زینب
شده در لوجه خون غرق مه عنبر زینب
نبود بی تو دگر تاب و توان یاور زینب
چه کند خواهر افسرده به هنگام جدایی
ببرد خفته به خون قاسم و عبدلاه و جعفر
بدم تیغ جفا کشته تو دیدی علی اکبر
نه سلاح و نه علم آن دل عباس دلاور
همه یاران تو در کربلا گشته فدایی
نه سری در بدن تو که ببوسم سر و رویت
نه تو را نای و گلویی که زنم بوسه گلویت
نه گلابی که بشویم بدن قاریه گویت
نه لباسی زتو برجا نه سلاحی نه عبایی (2)
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی _________________ آخرين پستهاي انجمن << قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >> << لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >> << روش ديدن نامه هاي جديد >> << کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>
این مطلب آخرین بار توسط Sajjad در پنجشنبه 20 بهمن 1384 - 20:59 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
در زمین درد است و درمانش حسین یک نفر تا آخر دنیا حسین
این همه آه و عزا از بهر کیست ؟ از برای سرور و مولا حسین
آسمان و ماه غوغا کرده اند آب و باران ، از لبت شرمنده اند
کوفیان در انزوای کفر خود کوه غم را بر تو مهمان کرده اند
مسلمین در راه تو احیاء شدند در کنارت ، کربلا را ساختند
در رکوع عشق ، عاشق می شدند در رکابت ، اسب ها می تاختند
ابرها ، اشک گران می ریختند اشک ها ، سجاده ات را ساختند
چشم هایت ، آتشی افروختند دشمنان را در عطش انداختند
ظهر عاشورا ، تمام مشرکان تیغ هاشان را به نفرت آختند
رنگ دل هاشان به رنگ دیو بود جنگ را بردند ، دل را باختند
کوله بار یاس ها امید بود عشق و ایمان را به دوش انداختند
جنس خون لاله ها از عشق بود راه خود را با شهادت ساختند
از تنفرهای دیرین با حسین تیر زهر آلوده ای آمد پدید
بر گلوی اصغر شش ماهه رفت قلب او با قلب مولا می تپید
خیمه پر بود از عطش ، از تشنگی پیکر عباس ، نا آرام بود
گرچه مشکش از عطش ، سیراب شد لیک ، دستانش ، سراسر نام بود
از ازل نام تو را بر قلب ها آبی چشمان پر مهرت نوشت
تا ابد تا ناکجا می خوانمت از لب عطشان تو شعرم سرشت
مهر تو شد مهر و موم شعر من شعر باران خورده ای از اشک ابر
عشق مردی کوه والا چون حسین مرد ایثار و شهادت ، مرد صبر
خسته و در مونده بودم از همه جا رونده بودم
به هر خونه مي سيدم مهمون نا خونده بودم
هيچکي حسابم نمي کرد
هيچکي جوابم نمي داد
از تشنگي ميموردمو هيچکسي آبم نمي داد
يه مدت مديدي بود تو غصه اي شديدي بودم
اما غروب جمعه اي که خيلي نااميد بودم
فرشته مهربوني منو دوباره زنده کرد
اون که با دست کوچيکش بزرگارو شرمنده کرد
بانوي کوچولوي من راست راستي خيلي خانومه
چشماي من تازنده ان فقط به دسته بانومه
بانوي من دختريه که خيلي سختگي کشيده
ميگن تو سه سالگي مزه مرگو کشيده
ساکن ويرونه بوده، با غصه همخونه بوده، باهاش نا مهربون بودن
با اينکه دور دونه بوده
کاشکي ميشد تو اون روزا ماها بوديم تو شهر شام
دست به سينه واميستاديم صف به صفو و با احترام
تا هرچي که دلت مي خواست، برات فراهم بکنيم، شايد بتونيم يکمي غصه هاتو رو کم بکنيم
يه روسري ميخريديم که آبيش اسموني بود
يه پيرهني که تازگيش، مناسب مهموني بود
اما شما شاهزاده اين، گداي قصه تون منم
پيش شما کم ميارم حرفاي کوچيک مي زنم من مي دونم فرشته ها پر ميزن دور سرت
فرشته آسموني منو بگير زير پرت
_________________
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه 1, 2بعدی
صفحه 1 از 2
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید