farimah
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700

امتیاز: 771 دادن امتیاز [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 31 مرداد 1387 - 03:22 عنوان: نشاني از عشق |
|
|
بلندگوی بیمارستان بدون لحظه ای توقف اسم مرا صدا می کرد تا به بخش کودکان تازه
متولدشده بروم یکی از فرشته های کوچک دچار مشکل شده و نارس به دنیا آمده بود .
دراتاق بخش ، مادر و پدر فرشته کوچک آسمانی هیجان زده نشسته بودند ،
هر دو بعد از پایان نه ماه انتظار و تولد اولین بچه خود ، خوشحال به نظر می رسیدند ،
دوران بارداری مادر بدون هیچ مشکل و مساله حادی سپری شده بود اما وقتی نوزاد
به دنیا آمده بود بلافاصله پرسنل پزشکی متوجه شدند
مشکل بزرگ وقابل توجهی وجود دارد .
به زبان ساده تر بخشی از مغز وجود نداشت و جمجمه نیز بسیار ناقص بود .
معمولا چنین نوزادانی در همان چند ساعت نخست تولد میمیرند
و یا عمر بسیار کوتاهی دارند
و اغلب دچار سایر علایم و نارسایی های مهم دیگر نیز هستند .
پدر و مادر هنوز نوزاد خود را ندیده بودند
و بی صبرانه منتظر رسیدن لحظه دیدار با مسافر کوچولوی خود بودند
وقتی پزشک بخش نوزادان ، فرشته کوچک را در دستان من گذاشت ،
پدر جوان با حالتی از نگرانی و هیجان شاهد موهبتی از سوی خدا شد
که هنوز کامل رشد نکرده بود . نوزاد کوچک حتی نمی توانست درست گریه کند .
خوشبختانه مشکل تنفسی حادی نداشت . اما رنگ آبی تیره صورتش نشان می داد
که احتمالا نارسایی قلبی حادی دارد .
توصیف حالت عاطفی و احساسات برخاسته از دل در چنین لحظاتی غیرممکن است .
تمام ساعت های انتظار ، یک دنیا حس خوب تحمل کردن لحظات درد و اضطراب
همه وهمه با حس این که مسافر کوچولوی زیبا و سالمی در راه است
تسکین پیدا می کنند .همه می خندند . با هیجان کارهایی را که می خواهند
برای آن عزیز کوچوکو انجام بدهند توصیف می کنند .
دیدن اولین دندان اولین قدم ها اولین کلمه ای که بر زبان می آورد
برای شان هیجان انگیز است . اما تمام آرزوهای آن ها بر باد رفته بود .
مانند کشتی به گل نشسته ، کشتی رویاها و آرزوهای آن ها نیز به گل نشسته بود .
دستم را روی شانه پدر جوان گذاشتم .
او نوزاد کوچکرا از من گرفت و در آغوش مادر گذاشت .
پرستار جوان دست مادر را گرفته بود و سعی می کرد وضعیت را برای او قابل تحمل کند .
اگر چه مشخص بود که آن ها به هیچ یک از حرف هایی که زده می شد ،
گوش نمی دادند .
پرستار به آرامی نوزاد را از آغوش مادر گرفت تا او را به بخش نوزادان ببرد .
برای هر دو آن ها توضیح دادم که از دست ما چه کارهایی بر می آید .
همان طور که از اتاق بیرون می رفتم از مرد پرسیدم :
دوست دارید اسم بچه را چی بگذارید ؟
جوابی نداد . فقط گفت : آیا زنده می ماند ؟ گفتم : باید بیشتر آزمایش و بررسی کنیم .
یک لحظه تجربیاتی را که راجع به چنین بچه هایی داشتم مرور کردم اگر چه ممکن بود
نوزاد برای مدتی زنده بماند ، اما آیا به زور زنده نگه داشتن آن نوزاد ، عملی اخلاقی بود ؟
نتایج بررسی و اسکن های قلبی ، عکس های قفسه سینه و سونوگرافی نشان داد ،
قلب نارسایی های جدی دارد که امکان ترمیم آن ها نیست . نوزاد مشکلات دیگری هم
در عملکرد کلیه داشت . داشتم به مسافر کوچولوی بی گناه نگاه می کردم که پرستار ،
مادر را روی صندلی چرخدار به بخش نوزادان آورد ،
بعد از تمام شدن توضیحات تخصصی من
درباره مشکلات متعدد بچه ، مادر به آرامی به من نگاه کرد و گفت :
" اسم مسافر کوچولوی ما موهبت است . من و پدرش هم بی نهایت دوستش داریم .
می توانم او را در آغوش بگیرم ؟بچه را در آغوش گرفت و به اتاق مجاور رفت .
پدر جوان هم در آن جا ایستاده بود . هر دو نوزاد کوچک را در آغوش گرفتند
و با او شروع به صحبت کردند . خواستم از اتاق بیرون بروم و مزاحم خلوت مقدس
آن ها نشوم اما از من خواهش کردند که من نیز در کنار آن ها حضور داشته باشم .
مادر ، بچه را در آغوش داشت و مرد جوان نیز در صندلی مجاور کنار او نشسته بود .
مادر جوان شروع کرد به دعا خواندن . بعد هر چه لالایی کودکانه می دانست
برای پسر کوچولوی خود خواند .
سپس از امید ها و آرزوهای خود و همسرش برای او گفت .
و گفت که چه قدر او را دوست دادند . محو این صحنه شده بودم . احساس نا امیدی ،
خشم و آزردگی جای خود را به عشق بی قید و شرط و یک دنیا حس ناب داده بود .
یکی از تلخ ترین تجربیات زندگی برای این زوج جوان اتفاق افتاده بود .
تجربه ای که غالبا با خود حس خشم ، دشمنی با دنیا و کاینات و تاسف به همراه
دارد .خداحافظی با یک دنیا آرزو و امید و قدم برداشتن در ویرانه خواسته ها ،
واقعا جانکاه است . اما در هنگامه این تجربه سخت و طاقت فرسا
این دو انسان رشد یافته فهمیده بودند
باید این فرصت کوتاه را غنیمت بدانند و در کنار پسر کوچولوی شان لذت ببرند
و هر چه در توان دارند برای او انجام دهند .
به او بفهمانند علی رغم نقص جسمانی ،
او یک موهبتن الهی است و این لیاقت را دارد که در قلب پدر و مادر
و سایر انسان ها جای گیرد .
آن زوج جوان فهمیده بودند آن چه در آن لحظات مهم است ،
محبت کردن به فرزندشان است .
آن ها بدون توجه به ناهنجاری ها و کاستی های جسمانی با بچه خودبازی کردن ،
نوازشش دادند و او را بوسیدند و از اعماق وجود ، او را در آغوش خود گرفتند .
نقص و زشتی های ظاهری در برابر دیدگان آن ها معنایی نداشت ،
در عوض روح ارزشمندی را در کالبدی کوچک و نحیف می دیدند که برای زندگی
و زنده ماندن چند ساعتی بیشتر زمان در اختیار نداشت .
نوزاد کوچک در اوج عشق و محبت چند ساعت بعد ،
از دنیای مادی خداحافظی کرد و رفت .
اما درسی که از آن ها گرفتم فراموش نشدنی است . آن ها به من یاد دادند
ارزش زندگی به مدت زمان اقامت جسم ما در روی کره خاکی نیست .
بلکه آن چه مهم است میزان عشقی است که در زمان توقف خود به دنیا و انسان ها
هدیه می دهیم و دریافت می کنیم .
آنها با تمام وجود خود این هدف مقدس را انجام دادند ، چرا که می دانستند
هر جا که در آن نشانی از عشق باشد خداوند نیز در آن مکان حضور دارد .
_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم |
|