mahsa
مدير انجمن "شعر و ادبيات"


عضو شده در: 17 دی 1384
پست: 225
محل سکونت: esfahan
امتیاز: 4 دادن امتیاز [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 26 مرداد 1385 - 03:59 عنوان: از تبار آفتاب |
|
|
از تبار آفتاب
زني آمد از تبار تيرگي هاي دروني اش
و افق را با دستهاي سبزش لمس کرد ،
همان دستهايي که برداشت يک لحظه کاشتن بود
در انتهاي صميميتي حزن آلود
*****************************************
زني آمد از تبار (( اسير )) ان
محصور در (( ديوار )) هاي بلند انديشه هاي کوتاه
و اسارت را تاب نياورد
پرچم فکر بر افراشت و (( عصيان )) کرد ،
تا در فراسوي انديشه ها
(( تولدي ديگر )) ارزاني مولود عشق کرد .
************************************
زني آمد از تبار آسمانيان
تا پاکي خاک را به خاکيان عرضه دارد
تا نژاد بودن را
از نيستي برهاند
و (( تولدي ديگر)) بر عصاره عشق ورزيدن بخشد
************************************
زني آمد از تبار پرندگان
و پرواز کرد به نه توي تاريکي ها
و روح سپيد احساسش را
به سمت جاودانگي ها پرواز داد
تا (( پرواز را به خاطر ما بسپارد))
که پرواز روح پرند گان است
*****************************************
زني آمد از ((تبار خوني گلها))
و به وهم تار زندگي
رنگ ديگري داد
ولي افسوس که خود
(( در آستانه فصلي سرد))
به هم آغوشي باد خزان تن داد
و همچون ((تبار خوني گلها))
در باغچه بي رنگ زندگي
پرپر شد
***************************************
آري ، زني از تبار آسمانيان
و جسمش را به خاک سپرد
و روحش را به عرصه تبار آفتابي اش پرواز داد
چرا که او آفتابي بود و آفتاب را دوست مي داشت
و اين دنيا را براي دوست داشتن
((خيلي کوچک مي دانست
خيلي کوچک
خيلي))
به ياد ((فروغ فرخزاد ))
- آنکه عا شقانه زندگي کرد و غريبانه جان داد. _________________ گرمی دست تو را دست اگر میفهمید
تا ابد دلشده در دست تو سکنی میکرد
دل اگر قطره ای از بوی تو را حس میکرد
لااقل صد گل از این شاخه تمنا میکرد
چشم کز دیدن خواب تو هم عاجز ماندست
زندگی روی تو را کاش تمنا میکرد |
|