فريدون مشيري
فريدون مشيري در سال 1305 در تهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در مشهد و تهران به پايان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت
اما آن را ناتمام رها كرد و به سبب دلبستگي بسياري كه به حرفه روزنامه نگاري داشت از همان جواني وارد فعاليت مطبوعاتي شد كار وي خبرنگاري و نويسندگي بود 30 سال در اين زمينه كار كرد و سالها عضويت هيات تحريريه سخن روشنفكر سپيد و سياه چند نشريه ديگر را داشت
در سال 1324 به عنوان كارمند در وزارت پست و تلگراف و تلفن كار مي كرد در سال 1350 به شركت مخابرات ايران انتقال يافت و در سال 1357 بازنشسته شد
در سال 1333 ازدواج كرد و اكنون دو فرزند به نامهاي بابك و بهارك از او به يادگار مانده است
آلبوم: گناه دریا
چه صدف ها كه به درياي وجود
سينه هاشان ز گهر خالي بود
ننگ نشناخته از بي هنري
شرم ناكرده از اين بي گهري
سوي هر درگهشان روي نياز
همه جا سينه گشايند به ناز
زندگي دشمن ديرينه من
چنگ انداخته در سينه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سينه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه كوبيده به سنگ
نغمه ها
دل از سنگ بايد كه از درد عشق
ننالد خدايا دلم سنگ نيست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست
به لب جز سرود اميدم نبود
مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
كه آهنگ خود را فراموش كرد
نمي دانم اين چنگي سرونوشت
چه مي خواهد از جان فرسوده ام
كجا مي كشانندم اين نغمه ها
كه يكدم نخواهند آسوده ام
دل از اين جهان بر گرفتم دريغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در اين واپسين لحظه زندگي
هنوزم در اين سينه يك آرزوست
دلم كرده امشب هواي شراب
شرابي كه از جان برآرد خروش
شرابي كه بينم در آن رقص مرگ
شرابي كه هرگز نيابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ اين چنگ را
همه زندگي نغمه ماتم است
نمي خواهم اين ناخوش آهنگ را
آتش پنهان
گرمي آتش خورشيد فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته اين چنگي پير
ره ديگر زد و آهنگ دگر
زندگي مرده به بيراه زمان
كرده افسانه هستي كوتاه
جز به افسوس نمي خندد مهر
جز به اندوه نمي تابد ماه
باز در ديده غمگين سحر
روح بيمار طبيعت پيداست
باز در سردي لبخند غروب
رازها خفته ز ناكامي هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم آويخته مي پرهيزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تك تك از شاخه فرو ميريزند
مي كند باد خزاني خاموش
شعله سركش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشيند
تا به يغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان مي لرزد
زانكه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله كشد در جانم
مي رسد سردي پاييز حيات
تاب اين سيل بلاخيز نيست
غنچه ام نشكفته به كام
طاقت سيلي پاييزم نيست
سرگذشت گل غم
تا در اين دهر ديده كردم باز
گل غم در دلم شكفت به ناز
بر لبم تا كه خنده پيدا شد
گل او هم به خنده اي وا شد
هر چه بر من زمانه مي ازود
گل غم را از آن نصيبي بود
همچو جان در ميان سينه نشست
رشته عمر ما به هم پيوست
چون بهار جوانيم پژمرد
گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد
يا دلم را چو روزگار شكستي هست
مي كنم چون درون سينه نگاه
آه از اين بخت بد چه بينم آه
گل غم مست جلوه خويش است
هر نفس تازه روتر از پيش است
زندگي تنگناي ماتم بود
گل گلزار او همين غم بود
او گلي را به سينه من كاشت
كه بهارش خزان نخواهد داشت
اسير
جان مي دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازيانه او خم نميكنم
افسوس بر دو روزه هستي نمي خورم
زاري براين سراچه ماتم نمي كنم
با تازيانه هاي گرانبار جانگداز
پندارد آنكه روح مرا رام كرده است
جان سختيم نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگيش نام كرده است
بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جام من
گر به من تنگناي ملال آور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
مي پوشم از كرشمه هستي نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان ميكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
اي سرنوشت از تو كجا مي توان گريخت
من راه آشيان خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه راحت رها مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در آتش بيداد خود بسوز
اي سرنوشت هستي من در نبرد تست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن به شانه من تازيانه را
شباهنگ
باور نداشتم كه گل آرزوي من
با دست نازنين تو بر خاك اوفتد
با اين همه هنوز به جان مي پرستمت
يا الله اگر كه عشق چنين پاك اوفتد
مي بينمت هنوز به ديدار واپسين
گريان درآمدي كه : فريدون خدا نخواست
غافل كه من به جز تو خايي نداشتم
اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست
بيچاره دل خطاي تو در چشم او نكوست
گويد به من : هر آنچه كه او كرد خوب كرد
فرداي ما نيامد و خورشيد آرزو
تنها سپيده اي زد و آنگه غروب كرد
بر گور عشق خويش شباهننگ ماتمم
داني چرا نواي عزا سر نمي كنم
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترك دوستي ز تو باور نمي كنم
پاداش آن صفاي خدايي كه در تو بود
اين واپسين ترانه ترا يادگار باد
ماند به سينه ام غم تو يادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد
ديگر ز پا افتاده ام اي ساقي اجل
لب تشنه ام بريز به كامم شراب را
اي آخرين پناه من آغوش باز كن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را
گل خشكيده
بر نگه سرد من به گرمي خورشيد
مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت
تشنه اين چشمه ام چه سود خدا را
شبنم مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشكيده اي و برق نگاهي
از تو در اين گوشه يادگار ندارم
زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم
يك نفس از دست غم قرار ندارم
اي گل زيبا بهاي هستي من بود
گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم
گوشه تنها چه اشك ها فشاندم
وان گل خشكيده را به سينه فشردم
آن گل خشكيده شرح حال دلم بود
از دل پر درد خويش با تو چه گويم
جز به تو درمان درد از كه بجويم
من دگر آن نسيتم به خويش مخوانم
من گل خشكيده ام به هيچ نيرزم
عشق فريبم دهد كه مهر ببندم
مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم
پاي اميد دلم اگر چه شكسته است
دست تمناي جان هميشه دراز است
تا نفسي مي كشم ز سينه پر درد
چشم خدا بين من به روي تو باز است
بعد از من
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سركشي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي
شمع نيم مرده
چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم
پرستو
ستاره گم شد و خورشيد سر زد
پرستويي به بام خانه پر زد
در آن صبحم ثفاي آرزويي
شب انديشه را رنگ سحر زد
پرستو باشيم و از دام اين خاك
گشايم پر به سوي بام افلاك
ز چشم انداز بي پايان گردون
در آويزم به دنيايي طربناك
پرستو باشم و از بام هستي
بخوانم نغمه هاي شوق و مستي
سرودي سر كنم با خاطري شاد
سرود عشق و آزادي پرستي
پرستو باشم از بامي به بامي
صفاي صبح را گويم سلامي
بهاران را برم هر جا نويدي
جوانان را دهم هر سو پيامي
تو هم روزي اگر پرسي ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا كنم بر من نگيري
كه مي ترسم زني سنگي به بالم
آفتاب پرست
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ آيد و گويدم ز جا برخيز
اين جامه عاريت به دور افكن
وين باده جانگزا به كامت ريزا
خواهم كه مگر ز مرگ بگريزم
مي خندد و مي كشد در آغوشم
پيمانه ز دست مرگ مي گيرم
مي لرزم و با هراس مي نوشم
آن دور در آن ديار هول انگيز
بي روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده كژدمها
بازيچه مار و طعمه مورم
در ظلمت نيمه شب كه تنها مرگ
بنشسته به روي دخمه ها بيدار
ومانده مار و مور و كژدم را
مي كاود و زوزه مي كشد كفتار
روزي دو به روي لاشه غوغايي است
آنگاه سكوت مي كند غوغا
رويد ز نسيم مرگ خاري چند
پوشد رخ آن مغاك وحشت زا
سالي نگذشته استخوان من
در دامن گور خاك خواهد شد
وز خاطر روزگار بي انجام
اين قصه دردناك خواهد شد
اي رهگذران وادي هستي
از وحشت مرگ مي زنم فرياد
بر سينه سرد گور بايد خفت
هر لحظه به مار بوسه بايد داد
اي واي چه سرنوشت جانسوزي
اينست حديث تلخ ما اين است
ده روزه عمر با همه تلخي
انصاف اگر دهيم شيرين است
از گور چگونه رو نگردانم
من عاشق آفتاب تابانم
من روزي اگر به مرگ رو كردم
از كرده خويشتن پشيمانم
من تشنه اين هواي جان بخشم
ديوانه اين بهار و پاييزم
تا مرگ نيامدست برخيزم
در دامن زندگي بياويزم
سكوت
دلا شب ها نمي نالي به زاري
سر راحت به بالين مي گذاري
تو صاحب درد بودي ناله سر كن
خبر از درد بيدردي نداري
بنال اي دل كه رنجت شادماني است
بمير اي دل كه مرگت زندگاني است
مياد آندم كه چنگ نغمه سازت
ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مياد آندم كه عود تار و پودت
نسوزد در هواي آشنايي
دلي خواهم كه از او درد خيزد
بسوزد عشق ورزد اشك ريزد
به فريادي سكوت جانگزا را
بهم زن در دل شب هاي و هو كن
و گر ياري فريادت نمانده است
چو مينا گريه پنهان در گلو كن
صفاي خاطر دل ها ز درد است
دل بي درد همچون گور سرد است
معراج
گفت : آنجا چشمه خورشيد هاست
آسمان ها روشن از نور و صفا است
موج اقيانوس جوشان فضا است
باز من گفتم كه : بالاتر كجاست
گفت : بالاتر جهاني ديگر است
عالمي كز عالم خاكي جداست
پهن دشت آسمان بي انتهاست
باز من گفتم كه بالاتر كجاست
گفت : بالاتر از آنجا راه نيست
زانكه آنجا بارگاه كبرياست
آخرين معراج ما عرش خداست
بازمن گفتم كه : بالاتر كجاست
لحظه اي در ديگانم خيره شد
گفت : اين انديشه ها بس نارساست
گفتمش : از چشم شاعر كن نگاه
تا نپنداري كه گفتاري خطاست
دورتر از چشمه خورشيد ها
برتر از اين عالم بي انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه پرواز مرغ فكر ماست
غروب پاييز
لم خون شد از اين افسرده پاييز
از اين افسرده پاييز غم انگيز
غروبي سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل كار دارد
شرنگ افزاي رنج زندگاني ست
غم او چون غم من جاوداني ست
افق در موج اشك و خون نشسته
شرابش ريخته جامش شكسته
گل و گلزار را چين بر جبين است
نگاه گل نگاه واپسين است
پرستوهايي وحشي بال در بال
اميد مبهمي را كرده دنبال
نه در خورشيد نور زندگاني
نه در مهتاب شور شادماني
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
كلاغان مي خروشند از سر كاج
كه شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزيده
ز روي بامها گردن كشيده
خورد گل سيلي از باد غضبناك
به هر سيلي گلي افتاده بر خاك
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مريم ز سيلي ها كبود است
گلستان خرمي از ياد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حديث غم نواي آبشار است
چو بينم كودكان بينوا را
كه مي بندند راه اغنيا را
مگر يابند با صد ناله ناني
در اين سرماي جان فرسا مكاني
سري بالا كنم از سينه كوه
دلم كوه غم و درياي اندوه
اهم مي شكافد آسمان را
مگر جويد نشان بي نشان را
به دامانش درآويزد به زاري
بنالد زينهمه بي برگ و باري
حديث تلخ اينان باز گويد
كليد اين معما باز جويد
چه گويم بغض مي گيرد گلويم
اگر با او نگويم با كه بگويم
فرود آيد نگاه از نيمه راه
كه دست وصل كوتاهست كوتاه
نهيب تند بادي وحشت انگيز
رسد همراه باراني بلاخيز
بسختي مي خروشم هاي باران
چه مي خواهي ز ما بي برگ و باران
برهنه بي پناهان را نظر كن
در اين وادي قدم آهسته تر كن
شد اين ويرانه ويرانتر چه حاصل
پريشان شد پريشان تر چه حاصل
تو كه جان مي دهي بر دانه در خاك
غبار از چهر گل ها مي كني پاك
غم دل هاي ما را شستشو كن
براي ما سعادت آرزو كن
بازگشت
دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي
دل با سكوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سكوت سرد و گرانبار را شكست
آمد صفاي خلوت اندوه را ربود
آمد به اين اميد كه در گور سرد دل
شايد ز عشق رفته بيابد نشانه اي
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتياق
من بودم و سكوت و غم و جاودانه اي
آمد مگر كه باز در اين ظلمت ملال
روشن كند به نور محبت چراغ من
باشد كه من دوباره بگيرم سراغ شعر
زان بيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من
گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را
در ديدگان غمزده اش جستجو كنم
وين نيمه جان سوخته از اشتياق را
خاكستر از حرارت آغوش او كنم
چشمان من به ديده او خيره مانده بود
رخشيد ياد عشق كهن در نگاه ما
آهي از آن صفاي خدايي زبان دل
اشكي از آن نگاه نخستين گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سينه بركشيد
آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهي كشيد از سر حسرت كه : اين منم
باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود
ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت
من ديگر آن نبوده ام و او ديگر او نبود
آن روز شاعرم
گفتم براي آنكه بماند حديث من
آن به كه نغمه ها ز غم عشق سر كنم
غير از سرود عشق نخوانم به روزگار
وز درد عشق سوز سخن بيشتر كنم
جنگم بجز واي محبت نمي نواخت
طبعم به غير عشق سرودي نمي سرود
بسيار آفرين كه شنيدم ز هر كنار
بسيار كس كه نغمه گرم مرا ستود
آتش زدم ز سوز سخن اهل حال را
اما زبان مدعيان خار راه بود
ديدند يك شبه ره صد ساله مي روم
در چشم تنگشان هنر من گناه بود
كندند درخيال بناي گذشتگان
در پيش خود ستاره هفت آسمان شدند
فانوس شعرشان نفسي بر كشيد و مرد
پنداشتند روشني جاودان شدند
اين گلشن خزان زده جاي نشاط نيست
شاعر به شهر بي هنران بار خاطر است
اينجا كسي كه مدح نگفت و ثنا نخواند
سعدي اگر شود نتوان گفت شاعر است
گيرم هزار نغمه سرايم ز چنگ دل
گيرم هزار پرده برآرم ز تار جان
آم روز شاعرم كه بگويم مديح اين
آن روز شاعرم كه بخوانم ثناي آن
شب هاي شاعر
مي وزد باد سردي از توچال
در سكوتي عميق و رويا خيز
برف و مهتاب و كوهسار بلند
جلوه ها مي كند خيال انگيز
خاصه بر عاشقي كه در دل خويش
دارد از عشق خاطرات عزيز
داند آن كس كه درد من دارد
خورده در جام شب شراب نشاط
ساقي آسمان مينايي
شهر آرام خانه ها خاموش
جلوه گاه سكوت و زيبايي
نيمه شب زير اين سپهر كبود
من و آغوش باز تنهايي
در اتاقي چراغ مي سوزد
ماه مانند دختري عاشق
سر به دامان آسمان دارد
چشم او گرم گوهر افشاني است
در دل شب ستاره مي بارد
گوييا درد دوري از خورشيد
ماه را نيمه شب مي آزارد
آه او هم چون من گرفتار است
آفريد اين جهان به خاطر عشق
آنكه ايجاد كرد هستي را
ا مگر آدمي زند برآب
رقم نقش خود پرستي را
عشق آتش به كائنات افكند
تا نشان داد چيره دستي را
با دل شاعري چه ها كه نكرد
در اتاقي چراغ مي سوزد
كنج فقري ز محنت آكنده
شاعري غرق بحر انديشه
كاغذ و دفتري پراكنده
رفته روحش به عالم ملكوت
دل از اين تيره خاكدان كنده
خلوت عشق عالمي دارد
نقش روي پريرخي زيبا
نقشبندان صفحه دل اوست
پرتوي از تبسمي مرموز
روشني بخش و شمع محفل اوست
ديدگاني ميان هاله نور
همه جا هر زمان مقابل اوست
هر طرف روي دوست جلوه گر است
شاعر رنجيده در دل شب
پنجه در پنجه غم افكنده
گوييا عشق بر تني تنها
محنت و رنج عالم افكنده
دل به درياي حسرت افتاده
جان به گرداب ماتم افكنده
در تب اشتياق مي سوزد
سوخته پاي تا به سر چون شمع
مي چكد اشك غم به دامانش
مي گذارد ز درد ناكامي
درد عشقي كه نيست درمانش
دختر شعر با جمال و جلال
مي كند جلوه در شبستانش
در كفش جامي از شراب سخن
دامن دوست چون به دست آمد
دل به صد شوق راز مي گويد
گاه سرمست از شراب اميد
نغمه اي دلنواز مي گويد
گاه از رنج هاي تلخ و فراق
قصه اي جانگداز مي گويد
تا دلي هست هاي و هويي هست
مي وزد باد سردي از توچال
مي خرامد به سوي مغرب ماه
شاعري در سكوت و خلوت شب
كاغذي بي شمار كرده سياه
به نگاه پريرخي زيبا
مي كند همچنان نگاه نگاه
آه اينروشني سپيده دم است
آسمان كبود
بهارم دخترم از خواب برخيز
شكر خندي بزن شوري برانگيز
گل اقبال من اي غنچه ناز
بهار آمد تو هم با او بياميز
بهارم دخترم آغوش وا كن
كه از هر گوشه گل آغوش وا كرد
زمستان ملال انگيز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا كرد
بهارم دخترم صحرا هياهوست
چمن زير پر و بال پرستوست
كبود آسمان همرنگ درياست
كبود چشم تو زيبا تر از اوست
بهارم دخترم نو روز آمد
تبسم بر رخ مردم كند گل
تماشا كن تبسم هاي او را
تبسم كن كه خود را گم كند گل
بهارم دخترم دست طبيعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
وگر از هر گلش جوشد بهاري
بهاري از تو زيبا تر نيارد
بهارم دخترم چون خنده صبح
اميدي مي دمد در خنده تو
به چشم خويشتن مي بينم از دور
بهار دلكش آينده تو
ديوانه
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
ر آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
مسم در بوته هستيي زرم كن
چشم من روشن
آخر اي دوست نخواهي پرسيد
كه دل از دوري رويت چه كشيد
سوخت در آتش و خاكستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشك حسرت شد و بر خاك چكيد
ن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روي تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
كي به دادم رسي اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد كشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد فريدون مشكن
كه خدا بر تو نخواهد بخشيد
دوست
همه ذرات جان پيوسته با دوست
همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا
خدابا اين منم يا اوست اينجا ؟
اي اميد نا اميدي هاي من
بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
چادر نيلوفري رنگ غروب
تك درختي خشك در پهناي دشت
تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان هاي روشني
مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
مي چكد از ابرها باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ مي گيرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ها
تيرگي سر مي شكد از بام و در
شهر مي خوابد به لالاي سكوت
اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده مهتاب را
ماه مي ريزد درون جام شب
نيمه شب ابري به پهناي سپهر
مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پير
شاعري مي ماند و شامي سياه
دردل تاريك اين شب هاي سرد
اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من
دروازه ي طلايي
در كوره راه گمشده سنگلاخ عمر
مردي نفس زنان تن خود ميكشد به راه
خورشيد و ماه روز و شب از چهره زمان
همچون دو ديده خيره به اين مرد بي پناه
اي بس به سنگ آمده آن پاي پر ز داغ
اي بس به سر فتاده در آوش سنگ ها
چاه گذشته بسته بر او راه بازگشت
خو كرده با سكوت سياه درنگ ها
حيران نشسته در دل شبهاي بي سحر
گرياندويده در پي فرداي بي اميد
كام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت
عمرش به سر نيامده جانش به لب رسيد
سو سو زنان ستاره كوري ز بام عشق
در آسمان پخت سياهش دميد و مرد
وين خسته را به ظلمت آن راه ناشناس
تنها به دست تيرگي جاودان سپرد
اين رهگذر منم كه همه عمر با اميد
رفتم به بام دهر برآيم به صد غرور
اما چه سود زين همه كوشش كه دست مرگ
خوش مي كشد مرا به سراشيب تنگ گور
اي رهنورد خسته چه نالي ز سرنوشت
ديگر ترا به منزل راحت رسانده است
دروازه طلايي آن را نگاه كن
تا شهر مرگ راه درازي نمانده است
براي آخرين رنج
اي آخرين رنج
تنهاي تنها مي كشيدم انتظارت
ناگاه دستي خشمگين مشتي به در كوفت
ديوارها در كام تاريكي فرو ريخت
لرزيد جانم از نسيمي سرد و نمناك
نگاه دستي در من درآويخت
دانستم اين ناخوانده مرگ است
از سالهاي پيش با من آشنا بود
بسيار او را ديده بودم
اما نمي دانم كجا بود
فرياد تلخم در گلو مرد
با خود مرا در كامظلمت ها فرو برد
در دشت ها در كوه ها
در دره هاي ژرف و خاموش
بر روي دريا هاي خون در تيرگي ها
در خلوت گردابهاي سرد و تاريك
در كام اوهام
در ساحل متروك درياهاي آرام
شبهاي جاويدان مرا در بر گرفتند
اي آخرين رنج
من خفته ام بر سينه خاك
بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند
اكنون تو تنها مانده اي اي آخرين رنج
برخيز برخيز
از من بپرهيز
برخيز از اين گور وحشت زا حذر كن
گر دست تو كوتاه شد از دامن من
بر روي بال آرزويهايم سفر كن
با روح بيمارم بيامرز
بر عشق ناكامم بپيوند
گل اميد
وا هواي بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشيم و جرعه جرعه شراب
در اين پياله ندانم چه ريختي پيداست
كه خودش به جان هم افتاده اند آتش و آب
فرشته روي من اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب
به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب
خاكستر
شبي پر كن از بوسه ها ساغرم
به نرمي بيا همچون جان در برم
تنم را بسوزان در آغوش خويشتن
فردا نيابند خاكسترم
درد
درون سينه آهي سر دارم
رخي پژمرده رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همي دانم دلي پر درد دارم
تنها
كسي مانند من تنها نماند
به راه زندگاني وانماند
خدا را در قفاي كاروان ها
غريبي در بيابان جا نماند
گرفتار
لب خشكم ببين چشم ترم را
بيا از باده پر كن ساغرم را
دلم در تنگناي اين قفس مرد
رسيد آن دم كه بگشايي پرم را
پشيمان
وفادار تو بودم تا نفس بود
دريغا همنشينت خار و خس بود
دلم را بازگردان
همين جان سوختن بس بود بس بود
عشق بي سامان
چنين با مهرباني خواندنت چيست ؟
بدين نامعرباني رندنت چيست ؟
بپرس از اين دل ديوانه من
كه اي بيچاره ماندنت چيست ؟
آرزو
به اميد نگاهت ايستادن
به روي شانه هايت سر نهادن
خوشتر از اين آرزويي است
دهان كوچكت را بوسه دادن
آغوش
براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت بميرم
نمي خواهم در آغوشت بگيرم
كه مي خواهم در آغوشت بميرم
رقص
شكفتي همچو گل در بازوانم
درخشيدي چو مي در جام جانم
به بال نغمه آن چشم وحشي
كشاندي تا بهشت جاودانم
مكتب عشق
سيه چشمي به كار عشق استاد
درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد آخر ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد
شراب
بدين افسونگري وحشي نگاهي
مزن بر چهره رنگ بي گناهي
شرابي تو شراب زندگي بخش
شبي مي نوشمت خواهي نخواهي
غروب
چو ماه از كام ظلمت ها دميدي
جهاني عشق در من آفريدي
دريغا با غروب نا بهنگام
مرا در ظلمت ها كشيدي
آلبوم: از خاموشی
گلبانگ
در زلال لاجوردين سحرگاهي
پيش از آني كه شوند از خواب خوش بيدار
مرغ يا ماهي
من در ايوان سراي خويشتن
تشنه كامي خسته را مانم درست
جان به در برده ز صحراهاي وهم آلود خواب
تن برون آورده از چنگ هيولاهاي شب
دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب
پيش چشمم آسمان : درياي گوهربار
از شراب زندگي بخشنده اي سرشار
دستها را مي گشايم مي گشايم بيشتر
آسمان را چون قدح در دست مي گيرم
و آن زلال ناب را سر مي كشم
سر مي كشم تا قطره آخر
مي شوم از روشني سيراب
نور اينك در رگهاي من جاري است
آه اگر فريادم از اين خانه تا كوي و گذر مي رفت
بانگ برمي داشتم
اي خفتگان هنگام بيداري است
آفرينش
در قرنهاي دور
در بستر نوازش يك ساحل غريب
زير حباب سبز صنوبرها
همراه با ترنم خواب آور نسيم
از بوسه اي پر عطش آب و آفتاب
در لحظه اي كه شايد
يك مستي مقدس
يك جذبه
يك خلوص
خورشيد و خاك و آب و نسيم و درخت را
در بر گرفته بود
موجود ناشناخته اي درضمير آب
يا روي دامن خزه اي در لعاب برگ
يا در شكاف سنگي
در عمق چشمه اي
از عالمي كه هيچ نشان در جهان نداشت
پا در جهان گذاشت
فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب
يك ذره بود اما
جان بود نبض بود نفس بود
قلبش به خون سبز طبيعت نمي تپيد
نبضش به خون سرخ تر از لاله مي جهيد
فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب
در قرنهاي دور
افراشت روي خاك لوواي حيات را
تا قرنهاي بعد
آرد به زير پر همه كائنات را
آن مستي مقدس
آن لحظه هاي پر شده از جذبه هاي پاك
آن اوج آن خلوص
هنگام آفرينش يك شعر
در من هزار مرتبه تكرار مي شود
ذرات جان من
در بستر تخيل تا افق
آن سوي كائنات
زير حباب روشن احساس
از جام ناشناخته اي مست مي شوند
دست خيال من
انبوه واژه هاي شناور را در بيكرانه ها پيوند مي دهد
آنگاه شعر من
از مشرق محبت
چون تاج آفتابپديدار مي شود
اين است شعر من
با خون تابناك تر از صبح
با تار و پود پاكتر از آب
اين است كودك من و هرگز نگويمش
در قرنهاي بعد
چنين و چنان شود
باشد طنين تپش هاي جان او
با جان دردمندي همداستان شود
رنج
من نمي دانم و همين درد مرا سخت مي آزارد
كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر
در تكاپوهايش چيزي از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دليلي دارد ؟
چه دليلي دارد كه هنوز
مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يك لبخند
چه شگفتي هايي پنهان است
من برآنم كه درين دنيا
خوب بودن به خدا سهلترين كارست
ونمي دانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است
و همين در مرا سخت مي آزارد
آب و ماه
شب از سماجت گرما
تن از حرارت مي
لب از شكايت يكريز تشنگي پر بود
ميان تاريكي
نسيم گرمي با من نفس نفس مي زد
و هردو با هم دنبال آب ميگشتيم
و در سياهي سيال خلوت دهليز
نهيب ظلمت ما را دوباره پس مي زد
هجوم باد دري را به سمت مطبخ بست
و هرم وحشت ما رابه سوي ايوان راند
ميان ايوان چشمم به آب و ماه افتاد
كه آب جان را پيغام زندگي مي داد
و ماه شب را از روي شهر مي تاراند
به روي خوب تو مي نوشم اي شكفته به مهر
چون روزني به رهايي هميشه روشن باش
سياهكاران را هان اي سپيد سار بلند
چون تيغ صبح به هر جا هميشه دشمن باش
تاريك
چه جاي ماه
كه حتي شعاع فانوسي
درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز طنين قدمهاي گزمه سرمست
صداي پاي كسي
سكوت مرتعش شهر را نمي شكند
به هيچ كوي و گذر
صداي خنده مستانه اي نمي پيچد
كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
چراغ ميكده آفتاب خاموش است
با برگ
حريق خزان بود
همه برگ ها آتش سرخ
همه شاخهها شعله زرد
درختان همه دود پيچان
به تاراج باد
و برگي كه مي سوخت ميريخت مي مرد
و جامي ساوار چندين هزار آفرين
كه بر سنگ مي خورد
من از جنگل شعله ها مي گذشتم
غبار غروب
به روي درختان فرو مي نشست
و باد غريب
عبوس از بر شاخه ها مي گذشت
و سر در پي برگ ها مي گذاشت
فضا را صداي غم آلود برگي كه فرياد مي زد
و برگي كه دشنام مي داد
و برگي كه پيغام گنگي به لب داشت
لبريز مي كرد
و در چشم برگي كه خاموش خاموش مي سوخت
نگاهي كه نفرين به پاييز مي كرد
حريق خزان بود
من از جنگل شعلهها مي گذشتم
همه هستي ام جنگلي شعله ور بود
كه توفان بي رحم اندوه
به هر سو كه مي خواست مي تاخت
مي كوفت مي زد
به تاراج مي برد
و جاني كه چون برگ
مي سوخت مي ريخت مي مرد
و جامي سزاوار نفرين كه بر سنگ مي خورد
شب از جنگل شعله ها مي گذشت
حريق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگي كه خاموش مي سوخت گفتم
مسوز اين چنين گرم در خود مسوز
مپيچ اين چنين تلخ بر خود مپيچ
كه گر دست بيداد تقدير كور
ترا مي دواند به دنبال باد
مرا مي دواند به دنبال هيچ
زمزمه اي در بهار
دو شاخه نرگست اي يار دلبند
چه خوش عطري درين ايوان پراكند
اگر صد گونه غم داري چو نرگس
به روي زندگي لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهي
صفاي آسمان صبحگاهي
بيا تا عيدي از حافظ بگيريم
كه از او مي ستاني هر چه مي خواهي
سحر ديدم درخت ارغواني
كشيده سر به بام خسته جاني
بهارت خوش كه فكر ديگراني
سري از بوي گلها مست داري
كتاب و ساغري در دست داري
دلي را هم اگر خشنود كردي
به گيتي هرچه شادي هست داري
چمن دلكش زمين خرم هوا تر
نشستن پاي گندم زار خوشتر
اميد تازه را درياب و درياب
غم ديرينه را بگذار و بگذر
مسخ
نه غار كهف
نه خواب قرون
چه ميبينم ؟
به چشم هم زدني روزگار برگشته است
به قول پير سمرقند
همه زمانه دگر گشته است
چگونه پخنه خاك
كه ذره ذره آب و هوا و خورشيدش
چو قطره قطره خون در وجود من جاري است
چنين به ديده من ناشناس مي آيد ؟
ميان اينهمه مردم ميان اينهمه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حيرت محض
يكي به قصه خود آشنا نمي بينم
كسي نگاهم را
چون پيشتر نمي خواند
كسي زبانم را
چون پيشتر نمي داند
ز يكديگر همه بيگانه وار مي گذريم
به يكديگر همه بيگانه وار مي نگريم
همه زمانه دگر گشته است
من آنچه از ديوار
به ياد مي آرم
صف صفاي صنوبرهاست
بلوغ شعله ور سرخ سبز نسترن است
شكفته در نفس تازه سپيده دمان
درست گويي جاني به صد هزار دهان
نگاه در نگه آفتاب مي خندد
نه برج آهن و سيمان
نه اوج آجر و سنگ
كه راه بر گذر آفتاب مي بندد
من آنچه از لبخند
به خاطرم ماندهاست
شكوه كوكبه دوستي است بر رخ دوست
صلاي عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شياري ز سيلي شمشير
نه جاي بوسه تير
من آنچه از آتش
به خاطرم باقي است
فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشيد و
گونه ساقي است
سرود حافظ و جوش درون مولانا ست
خروش فردوسي است
نه انفجار فجيعي كه شعله سيال
به لحظه اي بدن صد هزار انسان را
بدل كند به زغال
همه زمانه دگر گشته است
نه آفتاب حقيقت
نه پرتو ايمان
فروغ راستي از خاك رخت بربسته است
و آدمي افسوس
به جاي آنكه دلي را ز خاك بردارد
به قتل ماه كمر بسته است
نه غار كهف
نه خواب قرون چه فاتاده ست ؟
يكي يه پرسش بي پاسخم جواب دهد
يكي پيام مرا
ازين قلمرو ظلمت به آفتاب دهد
كه در زمين كه اسير سياهكاريهاست
و قلب ها دگر از آشتي گريزان است
هنوز رهگذري خسته را تواند ديد
كه با هزار اميد
چراغ در كف
در جستجوي انسان است
غزلي شكسته براي ماه غمگين نشسته
گل بود و مي شكفت بر امواج آب ماه
مي بود و مستي آور
مثل شراب ماه
شبهاي لاجوردي
بر پرنيان ابر
همراه لاي لاي خموش ستاره ها
مي شد چراغ رهگذر دشت خواب ماه
روزي پرنده اي
با بال آهنين و نفس هاي آتشين
برخاست از زمين
آورد بالهاي گران را به اهتزاز
چرخيد بر فراز
پرواز كرد تا لب ايوان آفتاب
آمد به زير سايه بال عقاب ماه
اينك زني است آنجا
عريان و اشكبار
غارت شده به بستر آشفته شرمسار
غمگين نشسته خسته و خرد و خراب ماه
داوودي در شب سپيد هزار پر
سر بر نمي كند به سلام ستاره ها
برگرد خويش هاله اي از آه بسته است
تا روي خود نهان كند از آفتاب ماه
از قعر اين غبار
من بانگ مي زنم
كاي شبچراغ مهر
ما با سياهكاري شب خو نمي كنيم
مسپارمان به ظلمت جاويد
هرگز زمين مباد
از دولت نگاه تو نوميد
نوري به ما ببخش
بر ما دوباره از سر رحمت بتاب ماه
تو نسيتي كه ببيني
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد كاج
كنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني
نه خون نه آب نه آتش
چگونه اينهمه باران
چگونه اين همه آب
كه آسمان و زمين را به يكديگر پيوست
به خشك سال دل و جان ما نمي فشاند ؟
چه شد ؟ چگ.نه شد آخر كه دست رحمت ابر
كه خار و خاك بيابان خشك را جان داد
لهيب تشنگي جاودانه ما را
به جرعه اي ننشاند
نه هيچ ازين همه خون
كه تيغ كينه ز دلهاي گرم ريخت به خاك
ايمد معجزه اي
كه ارغوان شكوفان مهرباني را
به دشت خاطر غمگين ما بروياند
نه هيچ از اينهمه آتش
كه جاودانه درين خاكدان زبانه كشيد
اميد آنكه تر و خشك را بسوزاند
بپرس و باز بپرس
بپرس و باز ازين قصه دراز بپرس
بپرس و باز ازين راز جانگداز بپرس
چه شد چگونه شد آخر كه بذر خوبي را
نه خون نه آب نه آتش يكي به كار نخورد
بگو كزين برهوت غربت ظلماني
چگونه بايد راهي به روشنايي برد ؟
كدام باد دريندشت تخم نفرت كاشت ؟
كدام دست درين جاك زهر نفرين ريخت ؟
كدام روزنه را مي توان گشود و گذشت ؟
كدام پنجره را مي توان شكست و گريخت ؟
بزرگوارا ابرا به هر بهانه مبار
كه خشك سال دل و جان غم گرفته ما
به خشك سال ديار دگر نمي ماند
نه خون نه آب نه آتش
مگر زلال سرشك
گياه مهري ازين سرزمين بروياند
شب آنچنان زلال كه ميشد ستاره چيد
دستم به هر ستاره كه مي خواست مي رسيد
نه از فراز بام كه از پاي بوته ها
مي شد ترا در آينه هرستاره ديد
در بي كران دشت
در نيمه هاي شب
جز من كه با خيال تو مي گشنم
جز من كه در كنار تو مي سوختم غريب
تنها ستاره بود كه مي سوخت
تنها نسيم بود كه مي گشت
غارت
نارنج هاي باغ بالا را
دستي تواندچيد و خواهد چيد
وز هر طرف فرياد هاي : چيد آوخ چيد
خواهد در اينآسمان پيچيد
آن باغبان خفته روي پرنيان عرش
آي نخواهد ديد ؟
يا پرسيد
كو ماه ؟ كو ناهيد؟ كو خورشيد؟
بهمن
تو در كنار پنجره
نشسته اي به ماتم درخت ها
كه شانه هاي لخت شان خميده زير پاي برف
من از ميان قطره هاي گرم اشك
كه بر خطوط بي قرار روزنامه مي چكد
من از فراز كوه هاي سر سپيد و كوره راه هاي نا پديد
نگاه مي كنم به پاره پارههاي تن
به لخته لخته هاي خون
كه خفته در سكوت دره هاي ژرف
درختهاي خسته گوش مي دهند
به ضجه مويه هاي باد
كه خشم سرخ برف را هوار ميزند
من و تو زار مي زنيم
درون قلب هايمان
به جاي حرف
گلهاي پر پر فرياد
شبي كه پرشده بودم زغصه هاي غريب
به بال جان سفري تا گذشته ها كردم
چراغ ديده برافروختم به شعله اشك
دل گداخته را جام جان نما كردم
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
هزار پنجره بر عمر رفته وا كردم
به شهر خاطره ها چون مسافران غريب
گرفتم از همه كس دامن و رها كردم
هزار آرزوي ناشكفته سوخته را
دوباره يافتم و شرح ماجرا كردم
هزار ياد گريزنده در سياهي را
دويدم از پي و افتادم و صدا كردم
هزار بار عزيزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا كردم
چه هاي هاي غريبانه كه سردادم
چه ناله ها كه ز جان وجگر جدا كردم
يكي از آن همه يايران رفته بازنگشت
گره به باد زدم قصه با هوا كردم
طنين گمشده اي بود در هياهوي باد
به دست مننرسيده آنچه دستو پاكردم
دريغ از آنهمه گلهاي پرپر فرياد
كه گوشواره گوش كر قضا كردم
همين نصيبم ازين رهگذر كه در همه حال
ترا كه جان مرا سوختي دعا كردم
راه
دور يا نزديك راهش مي تواني خواند
هرچه را آغاز و پاياني است
حتي هرچه را آغاز و پايان نيست
زندگي راهي است
از بهدنيا آمدن تامرگ
شايد مرگ هم راهي است
راهها را كوه ها و دره هايي هست
اما هيچ نزهتگاه دشتي نيست
هيچ رهرو را مجال سير و گشتي نيست
هيچ راه بازگشتي نيست
بي كران تا بي كران امواج خاموش زمان جاري است
زير پاي رهروان خوناب جان جاري است
آه
اي كه تن فرسودي و هرگز نياسودي
هيچ آيا يك قدم ديگر تواني راند؟
هيچ آيا يك نفس ديگر تواني ماند ؟
نيمه راهي طي شد اما نيمه جاني هست
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
باز بايد رفت
راه باريك و افق تاريك
دور يا نزديك
پس از غروب
يك روز
چيزي پس از غروب تواند بود
وقتي نسيم زرد
خورشيد سرد را
چون برگ خشكي از لب ديوار رانده است
وقتي
چشمان بي نگاه من از رنگ ابرها
فرمان كوچ را
تا انزواي مرگ
ناديده خوانده است
وقتي كه قلب من
خرد و خراب و خسته
از كار مانده است
چيزي پس از غروب تواند بود
چيزي پس از غروب كجا مي رودم ؟
مپرس
هرگز نخواستم كه بدانم
هرگز نخواستم كه بدانم چه مي شوم
يك ذره
يك غبار
خاكستري رها شده در پهنه جهان
در سينه زمين يا اوج كهكشان
يا هيچ ! هيچ مطلق ! هر گز نخواستم كه بدانم چه مي شوم
اما چه مي شوند
اين صدهزار شعر تر دلنشين كه من
در پرده هاي حافظه ام گرد كرده ام
اين صدهزارنغمه شيرين كه سالها
پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام
اين صدهزار خاطره
اين صد هزار ياد
ايننكته هاي رنگين
اين قطه هاي نغز
اين بذله ها و نادره ها و لطيفه ها
اين ها چه مي شوند ؟
چيزي پس از غروب
چيزي پس از غروب من آيا
بر باد مي روند ؟
يا هر كجا كه ذره اي از جان من به جاست
در سنگ در غبار
در هيچ هيچ مطلق
همراه با من اند ؟
بيا ز سنگ بپرسيم
درون آينه ها درپي چه مي گردي ؟
بيا ز سنگ بپرسيم
كه از حكايت فرجام ما چه مي داند
بيا ز سنگ بپرسيم
زانكه غير از سنگ
كسي حكايت فرجام را نمي داند
هميشه از همه نزديك تر به ما سنگ است
نگاه كن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگباراني ! گيرم گريختي همه عمر
كجا پناه بري ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد
كه من كه سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلي كه مي شود از غصه تنگ مي تركد
چه جاي دل كه درين خانه سنگ مي تركد
در آن مقام كه خون از گلوي ناي چكد
عجب نباشد اگر بغض چنگ مي تركد
چنان درنگ به ما چيره شد كه سنگ شديم
دلم ازين همه سنگ و درنگ مي تركد
بيا ز سنگ بپرسيم
كه از حكايت فرجام ما چه مي داند
از آن كه عاقبت كار جام با سنگ است
بيا ز سنگ بپرسيم
نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم
و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند ؟
درون آينه ها در پي چه مي گردي ؟
راز
آب از ديار دريا
با مهر مادرانه
اهنگ خاك مي كرد
برگرد خاك مي گشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد
از خاكيان ندانم
ساحل به او چه مي گفت
كان موج نازپرورد
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد
غزلي در اوج
ته بود خيال تو همزبان با من
كه باز جادوي آن بوي خوش طلوع تو را
در آشيانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پيچيد در فضاي اتاق
جهان و جان را در بوي گل شناور كرد
در آستانه در
به روح باران مي ماندي
اي طراوت محض
شكوه رحمت مطلق ز چهره ات مي تافت
به خنده گفتي : تنها نبينمت
گفتم : غم تو مانده و شب هاي بي كران با من ؟
ستاره اي ناگاه
تمام شب را يك لحظه نور باران كرد
و در سياهي سيال آسمان گم شد
توخيره ماندي بر اين طلوع نافرجام
هزار پرسش در چشم روشن تو شكفت
به طعنه گفتم
در اين غروب رازي هست
به جرم آنكه نگاه تو برنداشته ام
ستاره ها ننشينند مهربان با من
نشستي آنگه شيرين و مهربان گفتي
چرا زمين بخيل
نمي تواند ديد
ترا گذشته يكروز آسمان با من ؟
چه لحظه ها كه در آن حالت غريب گذشت
همه درخشش خورشيد بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگين كمان ترنم جان
همه ترانه و پرواز و مستي و آواز
به ه ر نفس دلم از سينه بانگ بر مي داشت
كه : اي كبوتر وحشي بمان بمان با من
ستاره بود كه از آسمان فرو مي ريخت
شكوفه بود كه از شاخه ها رها مي شد
بنفشه بود كه از سنگ ها بيرون ميزد
سپيده بود كه از برج صبح مي تابيد
زلال عطر تو بود
تو رفته بودي و شب رفته بود و من غمگين
در آسمان سحر
به جاودانگي آب و خاك و آتش و باد
نگاه مي كردم
نسيم شاخه بي برگ و خشك پيچك را
به روي پنجره افكنده بود از ديوار
كه بي تو ساز كند قصه خزان با من
نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره آه كسي نمي دانست
كه خون و آتش عشق
گل هميشه بهاري است
جاودان با من
يك گل بهار نيست
يك گل بهار نيست
صد گل بهار نيست
حتي هزار باغ پر از گل بهار نيست
وقتي
پرنده ها همه خونين بال
وقتي ترانه ها همه اشك آلود
وقتي ستاره ها همه خاموشند
وقتي كه دستها با قلب خون چكان
در چارسوي گيتي
هر جا به استغاثه بلند است
آيا كسي طلوع شقايق را
در دشت شب گرفته تواند ديد ؟
وقتي بنفشه هاي بهاري
در چارسوي گيتي
بوي غبار وحشت و باروت مي دهند
آيا كسي صفاي بهاران را
هرگز گلي به كام تواند چيد ؟
وقتي كه لوله هاي بلند توپ
در چارسوي گيتي
در استتار شاخه و برگ درخت هاست
اين قمري غريب
روي كدام شاخه بخواند ؟
وقتي كه دشت ها
درياي پرتلاطم خون است
ديگر نسيم زورق زرين صبح را
روي كدام بركه براند ؟
اكنون كه آدمي
از بام هفت گنبد گردون گذشته است
گردونه زمين را
از اوج بنگريم
از اوج بنگريم
ذرات دل به دشمني و ك ينه داده را
وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را
از اوج بنگريم و ببينيم
در اين فضاي لايتناهي
از ذره كمترانيم
غرق هزار گونه تباهي
از اوج بنگريم و ببينيم
آخر چرا به سينه انسان ديگري
شمشير مي زنيم ؟
ما ذره هاي پوچ
در گير و دار هيچ
در روي كوره راه سياهي كه انتهاش
گودال نيستي است
آخر چگ.نه تشنه به خون برادرانيم ؟
از اوج بنگريم
انبوه كشتگان را
خيل گرسنگان را
انباشته به كشتي بي لنگر زمين
سوي كدام ساحل تا كهكشان دور
سوغات مي بريم ؟
آيا رهايي بشريت را
در چارسوي گيتي
در كائنات يك دل اميدوار نيست ؟
آيا درخت خشك محبت را
يك برگ در سبز در همه شاخسار نيست ؟
دستي برآوريم
باشد كزين گذرگه اندوه بگذريم
روزي كه آدمي
خورشيد دوستي را
در قلب خويش يافت
راه رهايي از دل اين شام تار هست
و آنجا كه مهرباني لبخند ميزند
در يك جوانه نيز شكوفه بهار هست
ديگري در من
پشت اين نقاب خنده
پشت اين نگاه شاد
چهره خموش مرد ديگري است
مردديگري كه سالهاي سال
در سكوت و انزواي محض
بي اميد بي اميد بي اميد زيسته
مرد ديگري كه پشت اين نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گريسته
مرد ديگري نشسته پشت اين نگاه شاد
مرد ديگري كه روي شانه هاي خسته اش
كوهي از شكنجههاي نارواست
مرد خسته اي كه دديگان او
قصه گوي غصه هاي بي صداست
پشت اين نقاب خنده
بانگ تازيانه مي رسد به گوش
صبر
صبر
صبر
صبر
وز شيارهاي سرخ
خون تازه مي چكد هميشه
روي گونه هاي اين تكيده خموش
مرد ديگير نشسته پشت اين نقاب خنده
با نگاه غوطه ور ميان اشك
با دل فشرده در ميان مشت
خنجري شكسته در ميان سينه
خنجري نشسته در ميان پشت
كاش مي شد اين نگاه غوطه ور ميان اشك را
بر جهان ديگري نثار كرد
كاش مي شد اين دل فشرده
بي بهاتر از تمام سكه هاي قلب را
زير آسمان ديگر _________________ <---nini--<<
کاروان رفته بود و دیده ی من
همچنان خیره مانده بود به راه
خنده می زد به درد و رنجم ، اشک
شعله می زد به تارو پودم، آه
رفته بودی و رفته بود از دست
عشق و امید زندگانی من
رفته بودی و مانده بود به جا
شمع افسرده ی جوانی من
شعله ی سینه سوز تنهایی باز چنگال جانخراش گشود!
دل من در لهیب این آتش
تا رمق داشت دست و پا زده بود
چه وداعی ! چه درد جانکاهی
چه سفر کردن غم انگیزی
نه فشار لبی ، نه آغوشی
نه کلام محبت آمیزی
گر در آنجا نمی شدم مدهوش
دامنت را رها نمی کردم
وه چه خوش بود کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمی کردم
چون به هوش آمدم نبود کسی
هستیم سوخت در آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من که نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارت،
چه بگویم، فشار غم نگذاشت
که بگویم: خدا نگهدارت!
کاروان رفته بود و پیکر من
در سکوتی سیاه می لرزید،
روح من تازیانه ها می خورد
به گناهی که : عشق می ورزید!
او سفر کرد و کس نمی داند،
من در این خاکدان چرا ماندم
آتشی بعد کاروان ماند،
من همان آتشم که جا ماندم _________________
بچه ها یه شعر فریدون هست این جوریه:
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من......
کسی میتونه این رو بنویسه ؟ _________________ ღفردا و دیروز با هم دست به یکی کردند دیروز با خاطراتش ماروفریب داد فردا هم با وعده هایش ما رو خواب کرد.....وقتی چشم باز کردیم امروز گذشته بود....ღ
از دل افروز ترين روز جهان، خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز،گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي ! بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر ! تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم، روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند، تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي بسته ست، تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي ! بسراي ... ))
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز . غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ، يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو، در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج، بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق، در سرا پرده دل غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند ! برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو، آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است ! دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن ! كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشيد، روح خواهد بخشيد . »
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو ! _________________
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه 1, 2بعدی
صفحه 1 از 2
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید