دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند _________________
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند. زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند.
هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دار _________________ سلام غریبه اشنا
در اداره ي پست مثل تمامي روزها نامه ها دسته بندي مي شدن تا هر کدام به مقصد خود برسند .يکي از اين کارمندها که مشغول کار خود بود ونامه ها را اماده مي کرد و در جاي خود مي گذاشت ناگهان به نامه برخورد که روي ان نوشته شده بود نامه اي به خدا. آن را باز کرد در نامه چنين نوشته شده: خداي عزيزم من پيره زني هستم 84 ساله و با حقوق ناچيز باز نشستگي که فقط 100 دلار است زندگي خود را سپري مي کنم.
امروز جواني پول من را که درکيفي بود از من دزديد من هم دراين شب عيد دوستانم را به مهماني دعوت کرده ام و پولي ندارم تا از انها پذيرايي کنم کسي را هم ندارم تا از او پولي قرض بگيرم حال اي خدا من نميدانم چه کنم مرا کمک کن
کارمند اداره ي پست که اين نامه را خوانده بود همکاران خود را صدا زد و ماجرا را براي انها تعريف کرد . کارکنان هم بعد از شنيدن اين داستان جيبهاي خود گشتند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتد در اخر96 دلار روي هم جمع شد ان را در پاکتي گذاشتند و به پيره زن فرستادند .
بعد از چند روز دوباره نامه اي به اداره پست امد که روي ان نوشته شده بود:
نامه اي به خدا کارمندان دور هم جمع شدند تا ان را بخوانند نامه را باز کردند
پيره زن چنين نوشته بود : خداوندا از تو متشکرم مهمانهاي من امدند و من براي آنها شامي عا لي پختم البته از ان پول 4 دلارش کم بود که من اطمينان دارم ان را کارمندان اداره ي پست برداشته اند .
-------------------------------------
بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمي دستانت را بر روي تن يخ زده ام چه عاشقانه حس مي کردم . نگاهي به چشمان عاشقم انداختي ........ پاکي نگاهت تنم را به لرزه انداخت .............
چه حس زيبايي بود در آغوش تو بودن .........................
اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندي .................
چشمانت را بستي و شروع کردي به خواندن ................
آرام زمزمه مي کردي دلم گرفت اي هم نفس پرم شکست تو اين قفس ..................
دستم را باز کردم تيغ در دستانم برقي زد......لحظه هاي آخر بود هميشه آرزو داشتم در آغوش تو بميرم و اين بهترين فرصت بود ....... آرام تيغ را بر روي دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت دستانم مي لرزيد اما فرصتي نداشتم بايد قبل از آنکه چشمانت را باز کني کار را تمام مي کردم ........
تيغ را روي دستم کشيدم خون به سرعت از بدنم خارج مي شد دست هايم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کني .....................
لحظه هاي آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجيبي داشت و تو هنوز زمزمه مي کردي
صدايت را براي آخرين بار مي شنيدم . دستت را آرام بر روي لبهايم کشيدي براي آخرين بار دستان نجيبت را بوسيدم و چشم هايم را به روي همه تنهايي ها بستم
بدنم يخ زده بود . سرماي ناگهاني بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز کردي و ديدي از من تنها يک لباس خوني و دستمالي خيس از اشک برايت باقي مانده .................................
-------------------------------------------- _________________
چند کارمند در اداره ای کار می کردند .ان اداره یک ابدارچی داشت .که وظیفه نظافت وتهیه اب وچایی وپادویی را برعهده داشت .کارمندان هر روز با اوشوخی می کردند واورا مورد ازار خود قرار می دادند ولی او به روی خود نمی اورد وفقط می خندید.هرچه کارمندان اورا بیشتر مورد ازار قرار می دادند او بیشتر می خندید .سرانجام کارمندان از کارهای خود خسته شدند وبه ابدارچی گفتند که دیگر اورا اذیت نمی کنند.باز هم او خندید وگفت باشد من هم ازاین پس دیگر درچای شما ادرار نمی کنم.کارمندان تازه به معنی خنده های ابدارچی پی برده بودند. _________________ سلام غریبه اشنا
پيره زن چنين نوشته بود : خداوندا از تو متشکرم مهمانهاي من امدند و من براي آنها شامي عا لي پختم البته از ان پول 4 دلارش کم بود که من اطمينان دارم ان را کارمندان اداره ي پست برداشته اند .
ا گر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود تنها پسرش که
مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .مانع ذهن است نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد
----------------------------------------
سوداي عشق
جواني مسلمان در دهکده ي خويش آسوده مي زيست. اندامي موزون و چهره اي زيبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالي پرهيزکار و پارسا بود. روزي فرشته اي از آسمان به ديدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شايسته ي پاداشي بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودي امام شهر خواهي شد و بر همه ي مومنين سروري خواهي يافت، به شرط آنکه با من پيمان بندي که همه ي عمر با زنان سر و کار نداشته باشي و جز از دور بديشان منگري».
جوان، غافلانه اين پيمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که ياد از بي احتياطي خود نکرد. روزگاري گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خيالش نيز نگنجيده بود.
دارايي بيت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بيت المال به حسب عادت پيش از دادن سهم امام نيمي از آن را به جيب مي ريخت.
اما همينکه سالي بگذشت، ارسلان پي برد که اين همه افتخار و آسايش، بي اندکي عشق به کار نمي آيد. هر روز صبح مي گفت که درين سودا مغبون شده است. آخر يک روز اَمينه ي زيبا را ديد :ه چشماني دلفريب و عارضي گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگاني با شکوه و جلال! خدا حافظ اي بندگي پر احترام! من به دهکده ي خود باز مي گردم، زيرا ديگر از مال دنيا به جز اَمينه ي زيبا چيزي نمي خواهم».
فرشته بار ديگر به نزد او آمد و از سست طبعي ملامتش کرد. اما عاشق وارسته به او گفت: « نظري به محبوبه ي من افکن تا ببيني که چسان درين سودا مغبونم کرده بودي، سود خويش را از سودا بر گير و به حال خويشم گذار، که هرچه را به جز اَمينه باشد به تو مي بخشم. حتي به بهشت هم بي اَمينه نمي روم». _________________
مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي که دربازه خدا و مذهب مي شنيد مسخره مي کرد.
شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستاش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار ديد. احساس عجيبي تمام وجودش را گرفت . از پله ها پايين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ را روشن کرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!
-----------------------------------------
سکه
در خلال نبرد بزرگ فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان کانل داشت ولي سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع کرد سکه اي از جيب خود بيرون آورد رو به آنها کرد و گفت سکه را بالا مي اندازم اگر رو بياد پيروز ميشيم و اگر پشت بياد شکست مي خوريم.
بعد سکه را با بالا پرتاب کرد سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد.
سکه به سمت رو افتاده بود .
سربازان نيروي فوق العاده اي گرفنتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند.
پس از پايان نبرد معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان شما واقعا ميخواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟
فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را او نشان داد.
هر دو طرف سکه رو بود. _________________
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه : قبلی1, 2, 3, ... 9, 10, 11بعدی
صفحه 2 از 11
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید