بعضي هابراي آن که دل کسي رابه دست بيارند آگهي مي دهند
بعضي هارا مار نيش مي زنه بعضي ها مثل مار نيش مي زنند
اگر قرار بودکه مردم همه به يکديگر سلام کنند ديگر وقتي براي خداحافظي باقي نمي ماند
گاهي آنقدر دشمني ها بامن زياد مي شود که دوستانم شمردني مي شوند
قلمي که تند نويس است شکستني است
براي آنکه بخنديد افکارتان راقلقلک دهيد
براي دلش لباس ضد حريق دوخت تاديگه واسه کسي نسوزه
آنقدر خودش راکوچک کرد تاديگر اثري ازاو باقي نماند
آنقدر بادلم بازي کرد تا ازدستش افتاد وشکست
مي گفت غرورم رازيرپانمي گذارم راستي چرادلش خاکي بود _________________
فردا را دوست دارم. چون طعمي دارد که هنوز نچشيده ام . ديروز را هم دوست دارم. چون طعم آن هرچه که بوده، اگر خوب و شيرين، پر از يادها است و اگر تلخ و بد اکنون چندان برجاي نيست و تنها يک ياد گنگ است .
امروز را مي پرستم. چون امروز همه زندگي من است .
براي خودم هم نوشتم تا يادم باشد که من هستم .
آفتاب و باران در كافه ترياري رنگين كمان وعده ملاقات گذاشتند .
اي كاش مي توانستم پرواز نامرئي افكار پرنده آسماني را ببينم .
در محل ديدار ، در زير آوار لحظات انتظار مدفون شدم .
رد پاي واژه ها را داخل سيم تلفن پيگيري ميكنم .
گام برداشتن از تو شنيدن صداي پا از من ...
روزگار غريبي است ، يكي آب پاش گلاب دارد و يكي با گلاب پاش آب هم ندارد .
شعار من در زندگي اين است : نه عشق و نه آفتاب چون هر دو غروب مي كنند .
دريا براي صرفه جويي در مصرف آب موج كمتري مي فرستد .
آنقدر نازك نارجي بود كه با گاز فندك خودكشي كرد .
حاصل جمع كو هها هم نمي تواند در مقابل لحظات گذران زندگي ايستادگي كند .
حاصل جمع دست ها مي تواند كره خاكي را از روي زمين بلند كنـد .
حاصل جمع پاها ، مطمئن ترين وسيله براي رسيدن به مقصد است .
حاصل جمع عمر ها به لحظات گذران زندگي قابل تقسيم است .
حاصل جمع سكوتها را به شنيدن فرياد دعوت مي كنم .
زمستان، مچ سياهىها را، به سفيدى برف باز مىكند.
صميمىترين دوست نيروى جاذبه،فصل پاييز است _________________
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه 1, 2بعدی
صفحه 1 از 2
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید