چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد ------------------------------------------------------------------
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد. ------------------------------------------------------------------
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگرروشن بمانم.........
سپس با وزش نسيم ملايم شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد ------------------------------------------------------------------
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس ------
_________________ صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم
این مطلب آخرین بار توسط farimah در شنبه 27 بهمن 1386 - 15:36 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
have a happy valentines day _________________ ما آدما هميشه صداهای بلندو می شنويم؛پررنگهارو می بينيم و کارهای سختو دوست داريم؛غافل از اينکه خوبها آسون
ميان؛بی رنگ می مونن و بی صدا می رن
اين داستان جنگ و صلح را كه منبعش" هم ميهن " هست ، تقديم مي كنم به شما
جنگ و صلح
دو کشور بودند که که سالها درگیری مرزی داشتند . روزی از روزها ، ژنرال کشور اول با یک دوربین در حال شناسایی ایستگاه ارتش کشور دوم بود . ناگهان متوجه شد که نفرات ارتش کشور دوم به غیر از چند سرباز که سر کشیک بودند ، در میدانی جمع شده و چند دکتر با عجله ماده ای را به سربازان تزریق می کنند .
ژنرال متعجب شد و در این اندیشه فرو رفت که مگر دشمن می خواهد وارد جنگ میکروبی شود که سربازانش را مایه کوبی می کند ؟ ژنرال دو باره با دوربین نگاه کرد . ولی این بار دید که به سربازان کشور دوم ماده ای تزریق نشده است . بلکه آنان خون جمع آوری می کنند . با این حال فکر کرد که جمع کردن خون چه فایده ای دارد ؟
چندی نگذشت که ژنرال اطلاعاتی از جاسوس خود در کشور دوم به دست آورد مبنی بر اینکه در دهکده ای در محل استقرار ارتش کشور دوم یک زن در شرف زاییدن بود . اما خون زیادی از او رفته بود و زن و بچه اش در وضع خطرناکی قرار داشتند و بی درنگ باید به آنها خون می رسید . ولی گروه خون این خانم " ار اچ " کمیاب بود . بسیار کم بود و در بیمارستان اصلا وجود نداشت . به همین سبب ، ژنرال کشور دوم قاطعانه تصمیم گرفت : از سربازان ارتش خود خون جمع کند تا گروه خونی آنها آزمایش شود . در پایان این اطلاعات جاسوسی آمده است : حالا فرصت خوبی برای حمله به کشور دوم است . ژنرال کشور اول فکری کرد و ناگهان دستور داد : برای کاهش خطر ارتش 20 کیلومتر عقب نشینی کند . زیرا او نمی خواست در این موقع با کشور دوم بجنگد .
ژنرال پس از عقب نشینی ارتش ، بی درنگ از دکتر خواست گروه خون 30 هزار افسر و سرباز تحت رهبر وی و مردم محلی را آزمایش و گروه خون " ار اچ " را پیدا کند . یک ساعت بعد ، در ارتش کشور اول ، سربازی با این گروه خونی پیدا شد . ژنرال کسی را اعزام کرد که با ماشین این سرباز را به کشور دوم بفرستد .
سرانجام ، خانم کشور دوم نجات یافت و بطور موفقیت آمیز دو پسر دو قلو به دنیا آورد . با شنیدن این خبر ، وجد و شادی در مرزهای دو کشور حکمفرما شد . ژنرال کشور دوم شخصا با عالی ترین پذیرایی مودبانه ، سرباز کشور اول را به خارج از مرز فرستاد . به دنبال آن ، ژنرال کشور اول بهترین اشیا مورد استفاده کودک در کشور خود را به دو قلوها اهدا کرد و ژنرال کشور دوم بهترین داروی مقوی را به سربازی که خون داده بود ، تحویل داد . ژنرال های دو کشور هم دو قلوها را " جنگ " و " صلح " نامگذاری کردند .
این موضوع سبب شد تا مدتی در مرزهای دو کشور خنده به جای صدای گلوله به گوش رسد .
اما چند سال بعد ، به علتی نامعلوم ، دو کشور دو باره به نبرد پرداختند . در یکی از این نبردها ، بمبی در خانه جنگ و صلح افتاد و صلح جان داد . از آن به بعد ، هر سال در روز در گذشت صلح ، جنگ به آرامگاه صلح می رفت و گلی تقدیم می کرد . مردم همراه با جنگ برای صلح دعا می کنند .
یادش بخیر قدیماه انجمن یه حال هوای دیگه داشت
الان همه بچه ها پخش پلا شدن
یاد اون روزها بخیر
چه زود دیر می شود _________________ شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم .
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه : قبلی1, 2, 3 ... , 21, 22, 23بعدی
صفحه 22 از 23
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید