شخصی از مراسم تدفین سومین همسر دوستش به خانه برگشت .
زنش گفت : مرد چرا اینقدر متاثری ؟
مرد گفت : چرا نباشم ؟ زیرا رفیقم تا کنون مرا سه بار به چنین مراسمی دعوت کرده ، در حالی که من تا کنون نتوانسته ام حتی یکبار از او چنین دعوتی بکنم !!
زن رو به دکتر : آقای دکتر - آقای دکتر این چه وضعیه ؟ یک ساعته که گفته اید من دهانم را باز کنم و زبونم را در بیاورم .
دکتر : خب واسه اینکه راه دیگری برای ساکت شدن تو به نظرم نرسید !!!
زشتروئی در آئینه بزشتی خود مینگریست و میگفت : سپاس خدایرا که مرا صورتی نیکو بیافرید . غلام او ایستاده بود و سخن اربابش را شنید و چون از نزد ارباب بیرون شد ، در بیرون خانه کسی از احوال صاحبش پرسید .
غلام گفت : در خانه نشسته است و بر خدا دروغ می بندد .!!! ع- زاکانی _________________ سلام غریبه اشنا
دري داشت پيوسته بر دوش خود
اگر اژدهايي دهان مي گشود
دري باز مي شد به درياي سرد
نگاه نگاري اگر خيره مي شد به او
.دري باز مي شد به شرم
جهان
درباغ سبزي نشانش نداد
واو سالها مشت مي زد به در
دري داشت پيوسته بر دوش خود
وروزي از آن در گريخت
قايق
باد بلندي در خيابانهاي دريا راه مي رفت
با قايق كفش
روح غريبي روي امواج خيابان در گذر بود
!با كفش قايق
مرده
مردي آمد
فرياد زد
من مرده ام
زير درختي
در راهي بي عابر
و برگشت در جاده اي
جنازه اي مي بردند
قيمت
با لباسي پاره
از فروشنده سئوالي كرد
?قيمت انسان متري چند است
عكس
عكسي به دست داشت
ازخود
آن را نشان من داد
پرسيد
!با اين مشخصات كسي را نديده اي
دوبرابر
مرد لوچي مي گفت
!روي زيبا دو برابر شده است
جهل هوشيار
پيش از آنكه پاز بگويد
هر اتاقي مركز زمين است
تو ميخ ات ر اكوبيدي بر خاك وگفتي
وسط دنيا همين است
وپيش از آنكه فروغ
دستهايش رادر باغچه بكارد
تو پاهايت را در باغ كاشتي
ومحصولي را كه مي خواستي برداشتي
گاهي بلبل شدي
وبر درخت زردآلو خواندي
گاهي شتر بالداري را
از فراز بام پراندي
برابر آينه
ايستادي و گفتي
من كيستم
اگر اين تصوير شكسته نيستم
كمان گرفتي
كمين كردي
وبا اولين تير
خود را نقش زمين كردي
روزي
خود خبر مرگ خويش را آوردي
تو را مي ستايم
!اي جهل ِ هوشيار
تاریخ: شنبه 31 فروردین 1387 - 18:37 عنوان: ماه خالدار
به نام خدا
گويند كه در ازمنه اي نه چندان قديم روزي پسري به خانه آمد و به مادر گفت:
اي مادر عزيزتر از جون ! مرا درياب كه الان در حال حضرم .
پس مادر آنچنان كه رسم مادران است به سينه بكوفت كه چه شده اي گل پسركم !
پسر نگاهي به مادر بكرد و گفت كه اگر چه حيا دارم ولي به تو بگويم كه
امروز در محله مان چشمم براي اولين بار به اين دختر همسايه خورد و نگاه همان و عشق همان !
پس اينك از تو مادر بزرگوار خواهم كه به خانه آنها روي و او را به نكاح (عقد )من در آري
كه ديگر تاب دوري او را بيش از اين درمن نيست !!!
مادر نگاهي از سر دلسوزي به پسر بيانداخت و گفت :
دلبركم من حرفي ندارم و بسي خوشحالم كه
تو از همان ابتداي راه به جاي الاف شدن در خيابان و ولنگاري راه حيا در پيش گرفتي و ازدواج كردن
اما بهتر است كه لختي درنگ نمايي كه اينگونه عاشق شدن ناگهاني را
رسم ازدواج نشايد و اگر هم بشايد ديري نپايد!
پس پسر نگاهي زجمورانه به مادر بيانداخت و گفت
مادرجان يا حال برو يا ديگر زن نخواهم كه
اين ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .
پس مادر كه پسر خود را دوست همي داشت
به سرعت چارقد خويش به سر كرد و به خانه همسايه رفت .
در آنجا چشمش به سه دختر خورد يكي از يكي زيبا تر
پس اس ام اس ( همان پيام ك ) بزد كه يا بني !
دراين منطقه كه تو ما را فرستادي نه يك ماه كه سه ماه در پشت ابرند
و يكي از يكي ماه تر بگو كه كدام ماه چشم تو را برگرفته !
پس پسر نيز اس ام اسي بزد كه يا مادر !
آن ماهي كه خالي در گونه چپش بدارد !
مادر نيم نگاهي به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد
كه اي پسر اين ماهان همه خال دارند .
پس دوباره پسر اس ام اس بزد كه
آن ماه من خالش كمي بزرگتر باشد از باقيه ماهان !
مادر لختي درنگ بكرد و دوباره اس ام اس بزد كه
من چشمهايم خوب نبيند كه خال كدام بزرگتر است .
پسر اس ام اسي دگر بزد كه
مادركم همان ماهي كه مويش قهوه اي باشد !
مادر نگاهي بكرد و اس ام اس زد كه
اين ماهان مويشان نيز يكرنگ است !
پسر با عصبانيت اس ام اس بزد كه
مادر! آن دو ماه كوفتي ديگر موهايشان مشكي است و اين دگر قهوه اي است!!!
آخر مادر جان تو كه چشمهايت نمي بيند عينكي براي خود ابتياع كن !!!
حالا عيبي ندارد مادر عزيز! نشان ديگر به تو دهم
ببين روي بازوي كدام ماه گرفتگي دارد ماه من همان است !!!
مادر اس ام اس زد كه
آخر دراين معركه من بازوي دختر مردم را چگونه ببينم ؟!
پسر اس ام اس كرد كه
مادر جان تو كه مرا كشتي ! خب ببين
اگه لباس نازك دارد روي سينه چپش نيز خالي باشد
و به خدا كه آن دو ماه ديگر اين خال را ندارند !!!
مادر كمي دقت بفرمود و با خوشحالي فريادي زد و اس ام اس زد كه
احسنت بر تو شير پاك خورده ! يافتم ماه تو را كه همان جور كه بفرمودي است !!
هنوز پسر اس ام اسي نفرستاده بود كه
مادر لختي درنگ بنمود و سپس سريع شماره پسر را بگرفت كه :
لندهور كثافت ! خاك بر سر بي حيايت كنند! شيرم را حرامت مي كنم
(البته شير خشكهايي را كه بر حلق كوفتي ات ريختم )
خجالت نكشيدي ؟ فلان فلان شده بي حيا ................
و البته ما در اين داستان قصدمان اين بود كه
پسران امروز حيا بياموزند از پسران ديروز كه به قصدمان هم رسيديم _________________
خلف نام حاکمی در خراسان بود ، به او گفتند که فلانکس دقیقا شکل تو را دارد و شاید که برادرت باشد ، دستور داد که او را حاضر کردند و از او پرسید : مادرت دلالگی می کرد و به خانه بزرگان آمد و شد داشت ؟
آن شخص گفت : مادرم زنی مسکین بود و هرگز از خانه بیرون نمی رفت ولی پدرم در باغ های بزرگان کار کرده و آب رسانی میکرد . ع - زاکانی
روزی سلطان محمود در غضب بود ، درباریان از طلحک خواستند تا او را از ملالت بیرون آورد . طلحک گفت : سلطان به سلامت باشد ، نام پدرتان چه بوده است ؟ سلطان برنجید و روی بگردانید ، طلحک باز روبرو شد و سوالش را تکرار کرد . سلطان گفت : مردک قلتبان سگ ، تو با آن چه کار داری ؟
طلحک گفت : نام پدرت معلوم شد ، حال بگوئید نام پدر پدرت چه بوده است ؟
سلطان محمود را خنده گرفت و حالش خوب شد . !!!!!!! ع – زاکانی _________________ سلام غریبه اشنا
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه قبلی1, 2, 3بعدی
صفحه 2 از 3
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید