توانا بود هر که دارا بود ***** زثروت دل پير برنا بود
پر غو بود پول را رختخواب ***** هنر رختخوابش مقوا بود
همه سهم استاد دانشکده ***** پشيزي حقوق و مزايا بود
فقان سهم مردم ز نانو لباس ***** از آن سوي ويترين تماشا بود
کدامين کس از شاعري برج ساخت ***** کدامين کس از شعر دارا بود
از اين پس پدرزير خرج گران بزايد ***** برش کا ر ما ما بود
از اين پس پسر مي نويسد دگر ***** هر آن کس که نان داد بابا بود
توانا بود هر که دارا بود ***** زثروت دل پير برنا بود _________________ سلام غریبه اشنا
گفتم غم تو دارم
گفتا چشت درآيد!
گفتم که ماه من شو
گفتا دلم نخواهد!
گفتم خوشا هوايي کزباد صبح خيزد
گفتا هواي گرميست! اَه اَه! عرق درآمد!
گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد
گفتا برو به سويي، تا گلّ ني درآيد!
گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد
گفتا که اي واي ديرشد! داد مامان درآمد _________________ سلام غریبه اشنا
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!! _________________ بهار بهترين بهانه براي آغاز و آغاز بهترين بهانه براي زندگيست
خري آمد به سوي مادر خويش
به گفت مادر چرا رنجم دهي بيش
برو امشب برايم خواستگاري
مگر تو بچه ات را دوست نداري
خر مادر بگفتا اي پسر جان
تو را من دوست دارم بيشتر از جان
ميان اين همه خرهاي خشکل
يکي را انتخاب کن نيست مشکل
خرک با شادماني جفتکي زد
کمي ارار نمود چشمکي زد
بگفت مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سياهت
خر همسايه را عاشق شدم من
به زيباي نباشد مثل او خر
اگر عاشق شدي مشکل نداري
رويم امشب برايت خاستگاري
خر مادر بگفت پالان به تن کن
بزرگان محل را تو خبر کن
همه خرها بريختند در تويله
همان توري که رسم است در قبيله
همه خرها ارار نمودند
به شربت کام خود شيرين نمودند
خر محضر کتابش را گشايد
قباله اين دو را اين تور نمايد
تو اي دوشيزه خر خانم رضايي
به عقد داعم اين خر در ايي
صدايي از ميان جمع بر خواست
عروس رفته بچينه يونجه از باغ
چنان شورو شوقي بر ملا شد
خر داماد دو لنگش در هوا شد _________________ سلام غریبه اشنا
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه 1, 2بعدی
صفحه 1 از 2
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید