شش سکانس ( عشق يعني ..... ؟ )
سکانس اول
دارم در خيابان راه مي روم . در خيابان که نه ، در خلا يا خلسه اي ناخوشايند . اين روزهاي بي تو بودن ، تمام انرژي مرا از من گرفته اند .
سکانس دوم ( دارم اين سکانس را 30 دقيقه و 40 ثانيه بعد از سکانس اول مي نويسم )
من به تو مي گفتم " دوستت دارم و هزار بار به تو دل بسته ام " ، جوابت هميشه تکراري بود ." باشه ! اما چيز هاي فنا پذير ، شايسته دلبستگي نيستند ! ما که ماندني نيستيم در اين دنيا ، پس نبايد به کسي دل بسته شوي " . و جواب من سکوت بود و بهت و علامت سوالي به اندازه دل تنگي هايم و دلبستگي شديدتر .
سکانس سوم
من خيلي به تو و حرف هايت فکر مي کنم . کاشکي الان اينجا ، روبروي من نشسته بودي و به باورهاي من گوش مي کردي . اشکالي ندارد . مي تواني اين سطرها را بخواني ( فقط لطفاً رنگ لهجه ام را فراموش نکن : بنفش ياسي خيس ! )
سکانس چهارم ( باورهايم را در اين سکانس بخوان )
به نظر من ، اگر من و تو فنا ناپذير بوديم ، ديگر دل بسته هم نمي شديم . چون مي دانستيم هميشه هميشه طرف مقابلمان حضور دارد ( کاشکي اين طور بود . از خدا مي خواهم که معجزه اي رخ دهد و اين طور بشود : تا هميشه کنار هم ! ) اما الان من ثانيه ثانيه هاي خاطره با تو بودن را مرور مي کنم ، نفس مي کشم و اين روزها که بدون تو دارد انرژي ام تمام مي شود ، وقتي به خنده هاي گرمت فکر مي کنم ، کمي توان از دست رفته ام را به دست مي آورم و دل بسته تر مي شوم حتي وقتي خيلي از هم دور هستيم مثل اين روزهاي قرن نما – من بيشتر دل بسته ات مي شوم!
سکانس پنجم ( نمي دانم چرا اين باران دست از سر ما بر نمي دارد ! )
در حال حاضر فقط يک آرزو دارم و اين آرزو تمام زندگي ام را تحت الشعاع قرار داده است . من با ديگران مي خندم ، کار مي کنم ، خريد مي کنم ، اما در تمام اين لحظه ها فقط به يک آرزويم فکر مي کنم : يک بار ديگر ببينمت !
سکانس ششم ( باران تمام واژه ها را فرا گرفته )
خيلي دوستت دارم ، تويي که به من آموختي عشق يعني ... تو !