بارالها!
بگذار شايسته ي بنده نوازيت باشم،
بگذار بوي خاک و عطر سجاده، مشامم را پر کند،
بگذار لغزش اشک را که در پي يافتن رو شنايي، گونه هايم را در مي نوردد احساس کنم و
بگذار در فراق خود، به قرب و عنايت تو نائل شوم. _________________
پروردگارا به ما كمك كن تا مانند تو باشيم ، زندگي را دوست داشته باشيم ، زندگي باشيم ، عشق باشيم .
به ما كمك كن تا مانند تو دوست بداريم ، بي قيد و شرط ، بي چشمداشت ، بي اجبار و بي قضاوت .
به ما ياري ده تا خويشتن را دوست بداريم و بدون قضاوت بپذيريم ، زيرا كه خود را داوري مي كنيم ، خويشتن را گناهكار و مستحق مجازات مي يابيم . _________________
خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟
چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نميزنند؟
چرا ميخك سپيدي در باغچه احساسم نميرويد؟
چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟
خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار
به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرد و تاریكی هاي روح مرا به روشنايي مبدل كند .
به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند.
خدايا چقدر پيوسته از تو گفتن را دوست دارم
خدايا اگر چه از تو دور مانده ام اما نخلستانها و نيستانها را دوست دارم و هيچ گاه بد خاكريزها رو نخواستم و عليه ابشارها حرفي نزدم در روز حشر مرا در نزد شقايقها شرمنده مخواه
خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد هاي نا مكشوف كن چشمهايم را به سفري بي زوال ببر به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب بياورند.
خدايا چطور بر من خشم نمي گيري ؟ صبر تو کاسه صبر مرا لبريز کرد ، خشم تو در کجاي اين عالم خاکي پنهان شده ؟
خدايا ! ياد زيبايت را از خاطرم مگير ..عشق عالم گيرت را از اين بنده حقيرت دريغ نکن ..
خدايا ! شرمم مي آيد که مرا مي خواني و من رو بر مي گردانم ..
خدايا ! شرمم مي آيد که پاکي را از ياد برده ام ..
خدايا ! شرمم مي آيد که عشق تو فراموشم شده ..
خدايا ! يادت را از خاطرم دور مکن..
مي دانم که مستي ام و هشياريم از اراده توست ، مي دانم که خواب و بيداريم از اراده توست ..
مهري که بر گوش و چشمم زدي باز کن ..
دلم بسته تر از هر روز ، غرق در دنياي هوس ، عشق تو را به ياد نمي آورد ..
مي دانم که اينجايي ، مي دانم که دوستم داري ..
مي دانم که نزديک تري به من ، از خودم ..
خدايا پرده از رويم بردار تا عشقت وجودم را شعله ور کند..
دلم طاقت دوري از تو را ندارد ،
خدايا می دانم که مرا نگاه میکی ! توانم بده تا نگاهت کنم ..................
_________________
(برای ایمان)
خدایا تو نخواهی گذاشت که از مراد دلم دور بمانم .
(برای اوضاع و شرایط درست)
هم اکنون عشق الهی هر گونه اوضاع و شرایط نادرست را در ذهن و تن و امورم نیست و نابود می کند.عشق الهی قدرتمند ترین عنصر عالم است وهرچه را که هم جنس خود نباشد از میان بر می دارد .
(برای رهایی از هر گونه قید و شرط)
من این بار را به دست خدا می سپارم.و خود را آزاد می کنم .
(برای برکت)
خدای من خدای وفور و برکت است و اکنون هر ناز ونعمت را که آرزومند یا نیازمند باشم،بیش از آن نیز به من عطا می کند .
(برای ثروت)
من در خرج کردن پول بی باکم و می دانم که خدا روزی رسان بی درنگ و نا متناهی من است .
(برای شادی)
شادمانی ام کار خداست.پس هیچ کس نمی تواند در آن دخالت کند .
(برای عشق)
من با خودم و همه دنیا در آشتی و آرامشم.به همگان عشق می ورزم و همگان به من عشق می ورزند .
(برای از دست دادن چیزی)
انسان چیزی را از دست می دهد که یا حق الهی او نباشد،و یا آنقدر که باید وشاید عالی نباشد .
بر گرفته شده از کتاب: چهار اثراز فلورانس اسکاول شین _________________
امروز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟».
جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»
بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند از من پرسيد :« اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»
چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!
اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود.
جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»
خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟
ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است.
سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»
بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»
با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!»
از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»
جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»
«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟»
هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….
خداوند ادامه داد:
چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟
درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟
اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.
چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟
چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟
چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟
چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟
به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.
اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.
كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . با تو سخن گفتم ، ولي گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشي ، ولي چشمان خود را بر گرفتي . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتي منفعلانه اجازه دادي كه دور شوند.
صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»
«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»
نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟
فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !
قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»
خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.»
گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟
خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتي گريه مي كني ، دلم برايت مي سوزد و من هم به همراه تو گريه مي كنم. وقتي از شادي فرياد بر مي آوري ، من نيز با تو شادي مي كنم . اگر سرخورده شوي ، من به تو اميدواري خواهم داد. اگر بيافتي ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوي تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضاي عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»
هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اينچنين قلب خدا را به درد بياورم؟
از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»
خداوند دستهاي خود را باز كرد و مرا در آغوشش آرام گرفت..................
------------------------------------ _________________ چنانچه ندانی به سوی کدامین بندر روانی
چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...
فدریکو گارسیا لورکا
******************
نیایش واره ها
شب فرو می افتد،
و من تازه می شوم؛
از اشتیاق بارش شبنم.
نیلوفرانه
به آسمان دهان باز می کنم.
ای آفریننده ی شبنم و ابر
آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟
تقدیر چیست؟
می خواهم از تو سرشار باشم.
....................
تمام حفره های شب را می کاوم؛
بر فطرت خزه ها دست می سایم
که به انتشار عطر تو
بر سنگ ها پهن شده اند؛
یک وهم با رؤیاهای سبز
در مزرعه می خواند.
من فکر می کنم آنجا
عطر تو
دگرگون کننده تر
به گوش می رسد.
.....................
گاهی آنقدر واقعیت داری
که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد.
به یک درخت خیره می شوم،
از سنگ ها توقع دارم
مهربانی را.
باران بر کتفم می بارد،
دست هایم هوا را در آغوش می گیرد؛
شادی، پایین تر از این مرتبه است
که بگویم چقدر.
گاهی آنقدر واقعیت داری
که من
صدای فروریختن
شانه های سنگی شیطان را می شنوم.
از تو مي خواهم كه
قلبم را آنچنان رئوف گرداني كه همواره چشمه هاي اشك از آن جاري باشند
و تجلي تو در زندگيم در كارهايم در رفتارم و در تمامي حالاتم خود جلوه گر حضورت باشند. _________________
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه قبلی1, 2, 3, 4, 5بعدی
صفحه 3 از 5
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید