و مهتاب، غرق در قعرِخود
مي تند
در نيلوفرانه هاي رمانتيكش
نقره اي...
در گوشه بي تلاطم حوض نقلي
تا گهواره شب باشد.
قصه هايش
پر از ملاحتِ اشك هاي آبي
و گوشهايي مملؤ از صدا،
لبريز از لالاي فوّاره اي شبانه
و گاه عط آگين
از عبور خواب آلود شب بوها
مي آزمايد
خودرا
تا زنگار نبندد
خاطرات كوچه هاي ماه.
و بي تاب
سيب هايش را مي چيند؛
نقره اي...
لابه لاي تجربه هاي بي رنگ.
مي انديشد
فقط
تب دار
بر دلداري استوار اسطوره هايش
و گاه
اساطيري گريزان از تكرار
به يادش مي آورند
خنكاي سخت زمانه را
و در هم مي كوبند
بلنداي يأس انگيزش را
وغرق مي كنند
خاطراتش را
برهنه
در گرد فراموشي...
وباز غرق در قعر خود
مي تند
در نيلوفرانه هاي رمانتيكش
نقره اي...
خط خطی های من 12 (هدیه ای برای تو)
و در انديشه ات
امواجي از وصال
در ساحل چشم،
چه ساده مي شويند
جاي پاي نبودنت را.
و تو هنوز نيامده اي...
و واقعه ات
زمان مرا له مي كند
و من،
در آن واقعه،
زنده نگه مي دارم؛
به اميد تو،
لحظه ها را
با تبسّمي سرد.
عاطفه هايم
چند صباحيست،
به خاك سپرده مي شوند،
بي صدا.
و من مي مانم
و يك دل
و يك عصر بي انتها...
بي تو پرواز را از ياد برده ام
و مي ترسم
از آوار آسمان.
اما اميد آفتاب يقين تو
مي تابد
بر سايه اي از ترديد
و سر پناهي مي شود
بي هراس از طوفان بلا.
و من
بي توقع تر از كوير
به ياد دستان تو
كه يادآور باران است؛
به باد خواهم سپرد
پيراهن پاييزي ام را
و به استقبالت خواهم آمد
به سبزاي حضور.
ليك براي آمدنت
جز گوهر اشك هايم،
كه غلتان بر گونه هايم است؛
از انتظار تو
هديه ديگري ندارم...
پریا
تاریخ: چهارشنبه 25 مرداد 1385 - 12:16 عنوان: خط خطی های من 13 (خاطره ی تولد من)
خط خطی های من 13 (خاطره ی تولد من)
و شبي از آبان ماه،
در ساعاتي تيره،
مرا از ثانيه گرفت؛
موج نبض،
تنش تنفّس،
و هر آنچه كه در من وحشي بود.
و دانه هاي ماهتاب،
نگران ،
با پوستي از شب خيس
و زباني بر آتش ساييده
خاطره را از آن خود كرد.
يك زيبايي شوريده،
و پلك هايي كه بسته است؛
هنوز
تا نبيند؛
سال خوردن شمايلي را
كه هر روز مهربانتر است.
و تنها
يك احساس عزيز
از جنس آبي ياقوتي ،
با آغوشي از پوسته اي يك رنگ.
و موهايي
كه به آرزوي نوازش رسيد...
پریا
این مطلب آخرین بار توسط paria در پنجشنبه 9 شهریور 1385 - 11:59 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
تاریخ: پنجشنبه 9 شهریور 1385 - 11:50 عنوان: خط خطی های من 14 (حضور رویایی)
خط خطی های من 14 (حضور رویایی)
مي دانم كه روزي خواهي آمد
و قامتي سر به فلك
خواهد گداخت
سكوت سر به مهر قاب پنجره را.
مي دانم كه مرا خواهي بافت؛
از نو،
به تار و پود تجربه.
ومن
به پاس موهبت ديدار،
مي سپارم؛
وجود را
به عرياني عشقي
كه فضا خواهد گرفت؛
از تو
و از آمدنت.
و در اوج داستان حضور رؤياييت
دستان متروكم گم خواهد شد؛
در سيبي كه غرق در گرماي دستانت است...
پریا
تاریخ: پنجشنبه 9 شهریور 1385 - 11:54 عنوان: خط خطی های من 15 (غروب آبادی)
خط خطی های من 15 (غروب آبادی)
محو شده ام
دررفت و آمد يك شيء ؛
و غروب يك آبادي
كه آرام نشسته است
بر حاشيه بادبزن.
انگار دهكده مي رقصد
و رايگان مي فروشد
بوي نان تازه را.
وعشقي كه مسقّف است؛
از هيچ ،
روح مي بخشد.
يك سوسو
تا هميشه ي روشنا
بوي خوشه مي دهد.
و يك طعم،
زاييده از نان و پنير و سبزي
قافيه اي مي شود
به بي وزني يك كيف!
ودستاني به وسعت يك شاليزار
به رنگ يك خستگي محال،
عشق را تر لمس مي كند.
و گوش هايي
كه تا هميشه لبريز است؛
از حوالي يك موسيقي.
جويباري آنجا
مجرّب مي نوازد
حيات را
تا حجم گوش سادگي سر نرود.
خنكاي عصر آبادي
باز مي نشاند
بادبزن را.
و دهكده
چين مي خورد
و فراموش مي شود؛
لابه لاي گرماي يك خاطره...
پریا
تاریخ: جمعه 24 شهریور 1385 - 16:44 عنوان: خط خطی های من 16(هیچ گاه نخواهم گریست)
خط خطی های من 16(هیچ گاه نخواهم گریست!)
هيچ گاه نخواهم گريست
بر مرگ يك فرصت تكرار
ويا
بر اتفاقي
كه ديروز
همايي را از لب پرچين عادت پراند.
هيچ گاه نگريسته ام
بر ناتواني عبور
از باريكترين كوچه نگاه،
و يا بر باد رفتن پرهاي خيال.
و هيچ گاه نگريسته ام
بر تبخير آخرين بازمانده نسل ژاله.
شايد كه تو
بهانه اي براي تكرار،
جانشيني بر همه ندا شتن ها،
ژرف ترين باده نگاه،
خيال انگيز ترين رؤيا،
و گرمترين خورشيدي باشي
كه
به رقص و هلهله خواهي كشاند
دايره شبنم وجود را.
پریا
تاریخ: جمعه 24 شهریور 1385 - 16:50 عنوان: خط خطی های من 17(نشان سرخ)
خط خطی های من 17(نشان سرخ)
و ميان خاك
زمين گيرمان كرد.
خدايا اينجا آسمان است يا زمين؟
اين يك سؤال،
فقط همين...!
آخر اينجا تبخير مي شود؛
مهتاب.
و خط مردود مي زنند؛
اين همه اعجاز،
كه شعر شده اند؛
تصوير كودكي بي عروسك دختري را.
و نخل سوخته ام
بند مي زند
فاصله مان را،
و غروبي كه باور نمي شود
و سحري كه نيامده
در پيشاني سپيده پيداست.
و هنوز آينه تنهاست....
و من
پاي آبله
به دنبال صدايي كه حقيقت دارد.
ماموم بر نماز شكسته غربت.
وداغ
نقشْ زنان
بر تكرار جاري چشمان دختران
كه هنوز آينه تنهاست...
و يك نشان سرخ
كه ميان خاك، زمين گيرمان كرد.
پریا
تاریخ: سهشنبه 18 مهر 1385 - 10:53 عنوان: خط خطی های من 18(کاش می دانستم!)
خط خطی های من 18(کاش می دانستم!)
کاش می دانستم که بال های مهربانت
با قدمت مهر انگیز صبح
با سپیدای روح انگیز سحر
و با اذان دل آرای طلیعه یک روز
چگونه گردآمده اند
در وسعت بی اختیار کلمه نام تو!!!
کاش بر سجاده جاری ذات تو
فرشته والاتر از انسان می نمود
تا تشبیه رکن حضورت را اقامه می کرد.
و ای کاش سکون را می شد به تو نسبت داد
تا می ماندی
به تمامی لحظه ماندنم
به دور از هر چه بود
قانون , انسان , سیب, جاذبه , نیوتن...
پریا _________________ کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود!******
کاش مردم دلشان شیدا بود...!*******
**********
****
خط خطی های من 19(ماهی قرمز من)
و تن پوش پولکت
جامه میبافد
تا تنگ بلور کوچکم
لختی سرد شیشه ای اش را از یاد ببرد
و هی رنگ می ریزی
تا یکرنگی زلال آب تنگ
و روشنای تلا لوء رقصت را
به چشمان همیشه نگرانم می بخشی
تا غرق در توازن مستانه ات
دنیای بی آبم را فراموش کنم
و من دنیای نازک مرطوبم را
به دنیای کوچک دریاییت میدهم
و تو را
به دستان مهربان یک فرشته می سپارم...
پریا
نوروز1386 _________________ کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود!******
کاش مردم دلشان شیدا بود...!*******
**********
****
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه قبلی1, 2
صفحه 2 از 2
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید