تاریخ: دوشنبه 26 تیر 1385 - 18:11 عنوان: خط خطی های من ( پریا )
خط خطی های من 1 ( چشمان تو )
انگار خيس شده اند
جمله هايم.
بسته اند
چترهاشان را
بهار نارنج هايي كه نابوييده
مي فروشمشان
به شاخ شاخ رايحه.
مي شويدشان
سليقه اي
ماوراي آب
و گاه
باد ديوانه
مي دزددشان
از باران
و كاري بر نمي آيد
حتي از چشمان تو
براي خاطري
كه هرگز نبوييد
بهار نارنج ها را...
paria 85
این مطلب آخرین بار توسط paria در شنبه 21 مرداد 1385 - 17:42 ، و در مجموع 3 بار ویرایش شده است.
باز هم يك هواي ابري
و اين يعني،
حاصلضرب سايه آب در تاريكي.
مرگ يك تقويم،
كه از ستون دلگير ناخوشايند
ترك بر مي دارد.
و من
كودكانه هايم را
جار مي زنم،
كه پر از سطر طلوع است.
كسي نيست!
سرآغاز مثبت يك روز گم شده است.
باز دلم مي گيرد؛
امشب مهتاب چه تر مي تابد!
و دوش مرثيه
سنگين از حجم سنگين ناكجاست.
امشب كفش هايم،
بوي دويدن نمي دهد!
يالش را مي تكاند،
شكوفه مي ريزد،
و هي لباس رقص مي بافد
براي كولي ها.
موهايشان را ياس بسته اند
تا پروانه ها دسته جمعي عاشق شوند.
و نگاهشان را قل مي دهند
روي خاطره هايم.
برش مي دارم،
و پسش مي دهم؛
بي بهانه!
لبهاشان ترك مي خورد،
از خنده.
و چشمان من ،
نقش آسمان مي بندد؛
تا ارتفاع آب.
خودم را به راه سلامت جادّه مي زنم.
خيالم را مي دزدد،
بوي خوش پيراهنشان.
بايد مواظب نواي گيتار هاشان بود...
" روي ماه خدا وند را ببوس"
و تفسير كن
صبح را
به ييلاق ملكوت،
با يك بغل پر از بلوغ.
كاش در گوشواره هايت پيدا بود
تكامل!
ميزباني حوض
از افزايش برق گوشواره ها و مهتاب،
نگران طفل تجلي است.
و معراج يك سجّاده
مي انديشد
به دوام فصاحت نور.
و تو گره مي زني
پشت زمان
قانون و عرفان را.
و ريزش پيچك سؤال،
نردباني مي زند
تا ماه.
خواهش را بفرست
تا عبور،
و روي ماه خداوند را ببوس...
مركبي مي رسد؛
ميان شب
و ساقه هاي نگاهي
مي دوزدش؛
به چشماني كه هميشه دوخته است.
و روشناي مشكوك ماهتاب
نگاهي مي شود؛
و راه مي گيرد
از روزني
بر خاطراتي كه هميشه بي قرار است.
سوار مي گريزد؛
فارغ از روح
از آن نگاه حادثه ساز
شايد
به تماشاي سبزاي نه هميشه يك شالي زار.
و از ياد خواهد برد
مردمكان چشم هايي را
...كه شبي غرق خواهند شد.
نيمه راه خلوت يك تجربه
اشاره ايست؛
متشنّج
از حسّ لامسه ام،
كه انبوه است
ازجاي پاي لطيف تو،
و خيال مي كُند،
انتشار تو را.
و گرمايي
ناپديدتر
از يك تنفّس
نوش دارويي مي شود؛
و تر مي كند؛
عروق يك احساس قشنگ را.
و من
فراتر از يك بعد
موزون تراز
بينش يك رقص
مسحور تراكم يك رسم مي شوم!
تنها خواب واقعي است.
و كابوس بي موجي يك موج،
راه مي گيرد
بر ساحلي
كه راهي بر آن نيست.
و رؤياي وقار باد دريا بو
چين مي اندازد
بستر آبي را
كه هميشه گيج خواب است.
و موج مي زيد
در حسرت شن هاي پا خورده،
از پسر بجه اي دريا چشم،
بازو به بازوي يك واقعيّت.
و پا مي گيرد
ميعادگاهي منحوس،
و ساحلي،
كه هميشه خيس است؛
از تنازع بقا.
و موج خوب مي داند
كه تنها خواب واقعي است!
كودك آرزوهايم
بازي مي كند
با خورشيد
ته كوچه اي باريك.
دستش را مي كشم،
سر به راه مي شود،
و نگاهي مي ريزد
كه تمامي ندارد.
و دستانم
پر از هراس فراموش شدن،
بيشتر مي فشارد
دستانش را.
و بگو مگوي يك ناهماهنگي
طرح آرزو را
بر باد مي دهد.
هنوز
نقش دستانش
متراكم از دستانم است!
پریا
گاه چشم هايم از هوش مي روند
به جادوي تو.
امّا پيدا تري
از آنكه با چشم،
تورا بتوان ديد.
و گذر زمان وا مي دارد
انگشتانت را
به شكستن يك طلسم،
به پاشش قطرات مهتاب
بر چشماني
كه محو بي نهايت توست.
گاه مي خواني
مرا
به باز خواني شعر هاي نارس كودكي ام.
دوستشان داري!
و گاه مرا گم مي كني
در وضوح يك بلوغ.
خوش به حال شعرهاي كودكي!
من ،شعر،زمان
هر روز پير مي شويم؛
زير آفتاب گذر.
و تو مي انديشي
به معجزه خورشيد.
كاش مرا با خودت
به وسعت تشكيل برگها مي بردي...
خط خطی های من 10 (ناکجای سبز)
مي گويند:
نور تاريكيست
تاماهتاب
رنگ پريده سر برسد؛
هر شب.
و من از آسمان،
مي روم ، مي مانم و مي رسم
به زميني كه نفس خواهد كشيد؛
با ريه هاي بهار.
و گاه مي شنوم
كه عشق مي دماند،
برف!
و در عطر مي آشوبد ،
فصل.
و آنگاه ، گلبرگ هاي وسوسه گر
به ناكجاي سبز مي برند؛
كلمات نيم خورده ام را.
تا آنجا كه بند مي آيد
زبان،
از گفتن سپاس!
و نگاه مي شكند
سكوت پلك هايي را
كه هميشه بسته است.
و مناره اي سبز خواهد شد؛
آرزوي فريادي،
كه هيچ گاه به طاق آسمان
نرسيده بود .
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه 1, 2بعدی
صفحه 1 از 2
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید